اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی
وگر شراب نداری چرا خبر نکنی
۱وگر سه چار قدح از مسیح جان خوردی
ز آسمان چهارم چرا گذر نکنی
۲از آن کسی که تو مستی چرا جدا باشی
وز آن کسی که خماری چرا حذر نکنی
۳چو آفتاب چرا تو کلاه کژ ننهی
ز نور خود چو مه نو چرا کمر نکنی
۴چو آفتاب جمال قدیم تیغ زند
چو کان لعل چرا جان و دل سپر نکنی
۵وگر چو نای چشیدی ز لعل خوش دم او
چرا چو نی تو جهان را پر از شکر نکنی
۶وگر چو ابر تو حامل شدی از آن دریا
چرا چو ابر زمین را پر از گهر نکنی
۷ز گلشن رخ تو گلرخان همیجوشند
چرا چو حیز و محنث نهای نظر نکنی
۸نگر به سبزقبایان باغ کآمدهاند
به سوی شاه قبابخش چون سفر نکنی
۹چو خرقه و شجره داری از بهار حیات
چرا سر دل خود جلوه چون شجر نکنی
۱۰چو اعتبار ندارد جهان بر درویش
به بزم فقر چرا عیش معتبر نکنی
۱۱