به حق آنک تو جان و جهان جانداری
مرا چنانک بپروردهای چنان داری
۱به حق حلقه عزت که دام حلق منست
مرا به حلقه مستان و سرخوشان داری
۲به حق جان عظیمی که جان نتیجه اوست
چنان کنی که مرا در میان جان داری
۳به حق گنج نهانی که در خرابه ماست
مرا ز چشم همه مردمان نهان داری
۴به حق باغی کز چشم خلق پنهانست
رخ نژند مرا همچو ارغوان داری
۵به حق بام بلندی که صومعه ملکست
مرا به بام برآری چو نردبان داری
۶دری که هیچ نبستی به روی ما دربند
اگر ز راحت و از سود ما زیان داری
۷چو از فغان تو نزدیکتر به تو یارست
چه حکمتست که نزدیک را فغان داری
۸در آفرینش عالم چو حکمت اظهارست
تو نیز ظاهر میکن اگر بیان داری
۹به برج آتش فرمود دیگ پالان کن
برای پختن خامی چو دیگدان داری
۱۰به برج آبی فرمود خاک را تر کن
به شکر آنک درون چشمه روان داری
۱۱به سعد اکبر فرمود هین هنر بنما
که از گشایش بیچون ما نشان داری
۱۲به نحس اکبر فرمود رو حسودی کن
دگر بگو چه کنی چون هنر همان داری
۱۳چو کرد ظاهر هجده هزار عالم را
برای حکمت اظهار اگر عیان داری
۱۴هر آنک او هنری دارد او همیکوشد
که شهره گردد در دانش و عنان داری
۱۵هنروری که بپوشد هنر غرض آنست
که شهره گردد در ستر و در نهان داری
۱۶وگر بستر بپوشد هنر غرض آنست
که شهره گردد در دانش و صوان داری
۱۷نه انبیا که رسیدند بهر اظهارند
که ای نتیجه خاک از درونه کان داری
۱۸که من به تن بشرمثلکم بدم و اکنون
مقام گنجم و تو حبهای از آن داری
۱۹منم دل تو دل از خود مجوی از من جوی
مرید پیر شو ار دولت جوان داری
۲۰اگر ز خویش بدانی مرا ندانی خویش
درون خویش بسی رنج و امتحان داری
۲۱بیا تو جزو منی جزو را ز کل مسکل
بچفس بر کل زیرا کل کلان داری
۲۲گمان که جزو یقینست شد یقین ز یقین
وگر جدا هلیش از یقین گمان داری
۲۳دلیل سود ندارد تو را دلیل منم
چو بیمنی نرهی گر دلیل لان داری
۲۴اگر دعا نکنم لطف او همیگوید
که سرد و بسته چرایی بگو زبان داری
۲۵بگفتمش که چو جانم روان شود از تن
شعار شعر مرا با روان روان داری
۲۶جواب داد مرا لطف او که ای طالب
خود این شدست ز اول چه دل طپان داری
۲۷دلا بگو تو تمام سخن دهان بستیم
سخن تو گوی که گفتار جاودان داری
۲۸بیار معنی اسما تو شمس تبریزی
در آسمان چو نهای تا چه آسمان داری
۲۹