اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی
و قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی
۱اخلایی اخلایی، مرا جانیست سودایی
چو طوفان بر سرم بارد، غم و سودا ز بالایی
۲و قولوا: « ایها المولی، الا یا نظرةالدنیا
فجدلی نظرة احیا، اذا ما شئت ابقایی
۳اخلایی اخلایی،بشویید از دل من دست
کزین اندیشه دادم دل به دست موج دریایی
۴یقول العشق لی یا هو فصیحا فاتحا فاه
فمالم تأت لقیاه متی تفرح بلقایی؟!
۵اخلایی اخلایی، خبر آن کارفرما را
که سخت از کار رفتم من، مرا کاری بفرمایی
۶فجد بالروح یا ساقی، و روی منه اشواقی
ولا تبق لنا باقی، سوی تصویر مولایی
۷اخلایی اخلایی، امانت دست من گیرید
که مستم، ره نمیدانم، بدان معشوق زیبایی
۸فجد بالراح لی سکرا، ولا تبق لنا فکرا
فها ان لم تکن صرفا، فما زجه ببلوایی
۹اخلایی اخلایی، به کوی او سپاریدم
بران خاکم بخسبانید که آن سرمهست و بینایی
۱۰الا یا ساقی الواهب، ادر من خمرة الراهب
فلا ندری منالذاهب، ولا ندری منالجایی
۱۱اخلایی اخلایی خبر جان را که میدانم
که تو بر راه اندیشه حریفان را همی پایی
۱۲مغانی الروح! غنوا لی، وبالاوتار طنوا لی
و بالالحان حنوا لی غناکم صفو مغنایی
۱۳اخلایی اخلایی، که هر روزی یکی شوری
به کوی لولیان افتد، ازآن لولی سرنایی
۱۴و تبریزا صفوالیها، و شمسالدین تالیها
فهو مولی موالیها، و مولا کل علیایی
۱۵اخلایی اخلایی، زبان پارسی میگو
که نبود شرط در حلقه، شکر خوردن به تنهایی
۱۶