عاشقان را گرچه در باطن جهانی دیگرست
عشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست
۱سینههای روشنان بس غیبها دانند لیک
سینه عشاق او را غیب دانی دیگرست
۲بس زبان حکمت اندر شوق سرش گوش شد
زانک مر اسرار او را ترجمانی دیگرست
۳یک زمین نقره بین از لطف او در عین جان
تا بدانی کان مهم را آسمانی دیگرست
۴عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حق
لیک حق را در حقیقت نردبانی دیگرست
۵شب روان از شاه عقل و پاسبان آن سو شوند
لیک آن جان را از آن سو پاسبانی دیگرست
۶دلبران راه معنی با دلی عاجز بدند
وحیشان آمد که دل را دلستانی دیگرست
۷ای زبانها برگشاده بر دل بربودهای
لب فروبندید کو را همزبانی دیگرست
۸شمس تبریزی چو جمع و شمعها پروانهاش
زانک اندر عین دل او را عیانی دیگرست
۹