تشنه ای بر لب جو بین که چه در خواب شدست
بر سر گنج گدا بین که چه پر تاب شدست
۱ای بسا خشک لبا کز گره سحر کسی
در ارس بیخبر از آب چو دولاب شدست
۲چشم بند ار نبدی که گرو شمع شدی
کآفتاب سحری ناسخ مهتاب شدست
۳ترسد ار شمع نباشد بنبیند مه را
دل آن گول از این ترس چو سیماب شدست
۴چون سلیمان نهان است که دیوانش دل است
جان محجوب از او مفخر حجاب شدست
۵ای بسا سنگ دلا که حجرش لعل شدست
ای بسا غوره در این معصره دوشاب شدست
۶این چه مشاطه و گلگونه غیب است کز او
زعفرانی رخ عشاق چو عناب شدست
۷چند عثمان پر از شرم که از مستی او
چون عمر شرم شکن گشته و خطاب شدست
۸طرفه قفال کز انفاس کند قفل و کلید
من دکان بستم کو فاتح ابواب شدست
۹