سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست
بستان جام و درآشام که آن شربت توست
۱عدد ذره در این جو ِ هوا عشاقند
طرب و حالت ایشان مدد حالت توست
۲همگی پرده و پوشش ز پی باشش تو است
جرس و طبل رحیل از جهت رحلت توست
۳هر که را همت عالی بود و فکر بلند
دانک آن همت عالی اثر همت توست
۴فکرتی کهآن نبود خاسته از طبع و دماغ
نیست در عالم اگر باشد آن فکرت توست
۵ای دل خسته ز هجران و ز اسباب دگر
هم از او جوی دوا را که ولی نعمت توست
۶ز آن سوی کآمد محنت هم از آن سو است دوا
هم از او شبهه تو است و هم از او حجت توست
۷هم خمار از می آید هم از او دفع خمار
هم از او عسرت تو است و هم از او عشرت توست
۸بس که هر مستمعی را هوس و سوداییست
نه همه خلق خدا را صفت و فطرت توست
۹