ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت
گفت بس چند بُوَد؟ گفتمش از چند گذشت
۱چون چنین است صنم پند مده عاشق را
آهن سرد چه کوبی؟ که وی از پند گذشت
۲تو چه پرسیش که چونی؟ و چگونه است دلت؟
منزل عشق از آن حال که پرسند گذشت
۳آن چه روی است که ترکان همه هندوی ویند؟
ترک تاز غم سودای وی از چند گذشت
۴آن کف بحر گهربخش وراء النهر است
روضه خوی وی از سغد سمرقند گذشت
۵خارش حرص و طمع در جگر و جانش افکند
چون نسیم کرمش بر دل خرسند گذشت
۶ذوق دشنام وی از شهد ثنا بیش آمد
لطف خار غم او را گل خوش خند گذشت
۷گر در بسته کند منع ز هفتاد بلا
تا که این سیل بلا آمد و از بند گذشت
۸هر کی عقد و حل احوال دل خویش بدید
بند هستی بشکست او و ز پیوند گذشت
۹مرد چونک به کف آورد چنین در یتیم
خاطر او ز وفای زن و فرزند گذشت
۱۰بس که از قصهٔ خوبش همه در فتنه فتند
کاین مقالات خوش از فهم خردمند گذشت
۱۱