مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
که چنین مشک تتاری عبرافشان شده است
۱مگر از چهره او باد صبا پرده ربود
که هزاران قمر غیب درخشان شده است
۲هست جانی که ز بوی خوش او شادان نیست
گرچه جان بو نبرد کو ز چه شادان شده است
۳ای بسا شاد گلی کز دم حق خندان است
لیک هر جان بنداند ز چه خندان شده است
۴آفتاب رخش امروز زهی خوش که بتافت
که هزاران دل از او لعل بدخشان شده است
۵عاشق آخر ز چه رو تا به ابد دل ننهد
بر کسی کز لطفش تن همگی جان شده است
۶مگرش دل سحری دید بدان سان که وی است
که از آن دیدنش امروز بدین سان شده است
۷تا بدیده است دل آن حسن پری زاد مرا
شیشه بر دست گرفته است و پری خوان شده است
۸بر درخت تن اگر باد خوشش مینوزد
پس دو صد برگ دو صد شاخ چه لرزان شده است
۹بهر هر کشته او جان ابد گر نبود
جان سپردن بر عاشق ز چه آسان شده است
۱۰از حیات و خبرش باخبران بیخبرند
که حیات و خبرش پرده ایشان شده است
۱۱گر نه در نای دلی مطرب عشقش بدمید
هر سر موی چو سرنای چه نالان شده است
۱۲شمس تبریز ز بام ار نه کلوخ اندازد
سوی دل پس ز چه جانهاش چو دربان شده است
۱۳