ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست
جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست
۱نقدهایی که نه نقد غم توست آن خاکست
غیر پیمودن باد هوس تو بادست
۲کار او دارد کاموخته کار توست
زانک کار تو یقین کارگه ایجادست
۳آسمان را و زمین را خبرست و معلوم
کآسمان همچو زمین امر تو را منقادست
۴روی بنمای و خمار دو جهان را بشکن
نه که امروز خماران تو را میعادست
۵آفتاب ار چه در این دور فریدست و وحید
شرقیانند که او در صفشان آحادست
۶خسروان خاک کفش را به خدا تاج کنند
هر که شیرین تو را دلشده چون فرهادست
۷مینهد بر لب خود دست دل من که خموش
این چه وقت سخنست و چه گه فریادست
۸