ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازد
ای دوست قمر خوشتر یا آنک قمر سازد
۱بگذار شکرها را بگذار قمرها را
او چیز دگر داند او چیز دگر سازد
۲در بحر عجایبها باشد به جز از گوهر
اما نه چو سلطانی کو بحر و درر سازد
۳جز آب دگر آبی از نادره دولابی
بی شبهه و بیخوابی او قوت جگر سازد
۴بی عقل نتان کردن یک صورت گرمابه
چون باشد آن علمی کو عقل و خبر سازد
۵بی علم نمیتانی کز پیه کشی روغن
بنگر تو در آن علمی کز پیه نظر سازد
۶جانها است برآشفته ناخورده و ناخفته
از بهر عجب بزمی کو وقت سحر سازد
۷ای شاد سحرگاهی کان حسرت هر ماهی
بر گرد میان من دو دست کمر سازد
۸میخندد این گردون بر سبلت آن مفتون
خود را پی دو سه خر آن مسخره خر سازد
۹آن خر به مثال جو در زر فکند خود را
غافل بود از شاهی کز سنگ گهر سازد
۱۰بس کردم و بس کردم من ترک نفس کردم
خود گوید جانانی کز گوش بصر سازد
۱۱