به صورت یار من چون خشمگین شد
دلم گفت اه مگر با من به کین شد
۱به صد وادی فرورفتم به سودا
که چه چاره که چاره گر چنین شد
۲به سوی آسمان رفتم چو دیوان
از این درد آسمان من زمین شد
۳مرا گفتند راه راست برگیر
چه ره گیرم که یار راستین شد
۴مرا هم راه و همراهست یارم
که روی او مرا ایمان و دین شد
۵به زیر گلبنش هر کس که بنشست
سعادت با نشستش همنشین شد
۶در این گفتارم آن معنی طلب کن
نفسهای خوشم او را کمین شد
۷ازیرا اسمها عین مسماست
ز عین اسم آدم عین بین شد
۸اگر خواهی که عین جمع باشی
همین شد چاره و درمان همین شد
۹مخوان این گنج نامه دیگر ای جان
که این گنج از پی حکمت دفین شد
۱۰به کهگل چون بپوشم آفتابی
جهانی کی درون آستین شد
۱۱اگر تو زین ملولی وای بر تو
که تو پیرار مردی این یقین شد
۱۲زره بر آب میدان این سخن را
همان آبست الا شکل چین شد
۱۳ز خود محجوبشان کردم به گفتن
به پیش حاسدان واجب چنین شد
۱۴خمش باشم لب از گفتن ببندم
که مشتی بیس با پیری قرین شد
۱۵