چو دیوم عاشق آن یک پری شد
ز دیو خویشتن یک سر بری شد
۱چو ناگاهان بدیدش همچو برقی
برون پرید عقلش را سری شد
۲در انگشت پری مُهر سلیمان
چو دید آن جان و دل در چاکری شد
۳چو سر چاکری عشق دریافت
فراز هفت چرخ مهتری شد
۴چو لب تر کرد او از جام عشقش
بدان خشکی لب او از تری شد
۵چو شد او مشتری عشق جنی
کمینه بندگانش مشتری شد
۶چو گاوی بود بیجان و زبان دیو
بداد جان و عشقش سامری شد
۷همه جور و جفا و محنت عشق
بر او شیرین چو مهر مادری شد
۸مگر درد فراق و جور هجران
که تاب آن نبودش زان بری شد
۹ز دست هجر او تا پیش مخدوم
که شمسالدین است بهر داوری شد
۱۰چو دیو آمد به پیشش خاک بوسید
از آتش با ملایک همپری شد
۱۱از آن مستی به تبریز است گردان
که از جانش هوای کافری شد
۱۲