یکی لحظه از او دوری نباید
کز آن دوری خرابیها فزاید
۱تو میگویی که بازآیم چه باشد
تو بازآیی اگر دل در گشاید
۲بسی این کار را آسان گرفتند
بسی دشوارها آسان نماید
۳چرا آسان نماید کار دشوار
که تقدیر از کمین عقلت رباید
۴به هر حالی که باشی پیش او باش
که از نزدیک بودن مهر زاید
۵اگر تو پاک و ناپاکی بمگریز
که پاکیها ز نزدیکی فزاید
۶چنانک تن بساید بر تن یار
به دیدن جان او بر جان بساید
۷چو پا واپس کشد یک روز از دوست
خطر باشد که عمری دست خاید
۸جدایی را چرا میآزمایی
کسی مر زهر را چون آزماید
۹گیاهی باش سبز از آب شوقش
میندیش از خری کو ژاژ خاید
۱۰سرک بر آستان نه همچو مسمار
که گردون این چنین سر را نساید
۱۱