بدرد مرده کفن را به سر گور برآید
اگر آن مرده ما را ز بت من خبر آید
۱چه کند مرده و زنده چو از او یابد چیزی
که اگر کوه ببیند بجهد پیشتر آید
۲ز ملامت نگریزم که ملامت ز تو آید
که ز تلخی تو جان را همه طعم شکر آید
۳بخور آن را که رسیدت مهل از بهر ذخیره
که تو بر جوی روانی چو بخوردی دگر آید
۴بنگر صنعت خوبش بشنو وحی قلوبش
همگی نور نظر شو همه ذوق از نظر آید
۵مبر امید که عمرم بشد و یار نیامد
بگه آید وی و بیگه نه همه در سحر آید
۶تو مراقب شو و آگه گه و بیگاه که ناگه
مثل کحل عزیزی شه ما در بصر آید
۷چو در این چشم درآید شود این چشم چو دریا
چو به دریا نگرد از همه آبش گهر آید
۸نه چنان گوهر مرده که نداند گهر خود
همه گویا همه جویا همگی جانور آید
۹تو چه دانی تو چه دانی که چه کانی و چه جانی
که خدا داند و بیند هنری کز بشر آید
۱۰تو سخن گفتن بیلب هله خو کن چو ترازو
که نماند لب و دندان چو ز دنیا گذر آید
۱۱