هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند، نه، که فردات بخواند
۱در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند
۲و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
۳نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد
نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند
۴چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر
تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند
۵به مثَل گفتهام این را و اگر نه کرَم او
نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
۶همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
۷دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟
۸هله خاموش که بیگفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند
۹