ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد
ز روی پشت و پناهی که پشتها همه رو شد
۱دگر نشینم هرگز برای دل که برآید
کجا برآید آن دل که کوی عشق فروشد
۲موکلان چو آتش ز عشق سوی من آیند
به سوی عشق گریزم که جمله فتنه از او شد
۳که در سرم ز شرابش نه چشم ماند نه خوابش
به دست ساقی نابش مگر سرم چو کدو شد
۴به خوان عشق نشستم چشیدم از نمک او
چو لقمه کردم خود را مرا چو عشق گلو شد
۵سبو به دست دویدم به جویبار معانی
که آب گشت سبویم چو آب جان به سبو شد
۶نماز شام برفتم به سوی طرفه رومی
چو دید بر در خویشم ز بام زود فروشد
۷سر از دریچه برون کرد چو شعلههای منور
که بام و خانه و بنده به جملگی همه او شد
۸نهیم دست دهان بر که نازکست معانی
ز شمس مفخر تبریز سوخت جان و همو شد
۹