شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند
رسید کار به جایی که عقل خیره بماند
۱هزار ظلم رسیده ز عقل گشت رهیده
چو عقل بسته شد این جا بگو کیش برهاند
۲دلا مگر که تو مستی که دل به عقل ببستی
که او نشست نیابد تو را کجا بنشاند
۳متاع عقل نشانست و عشق روح فشانست
که عشق وقت نظاره نثار جان بفشاند
۴هزار جان و دل و عقل گر به هم تو ببندی
چو عشق با تو نباشد به روزنش نرساند
۵به روی بت نرسی تو مگر به دام دو زلفش
ولیک کوشش میکن که کوششت بپزاند
۶چو باز چشم تو را بست دست اوست گشایش
ولی به هر سر کویی تو را چو کبک دواند
۷هر آنک بالش دارد ز آستان عنایت
غلام خفتن اویم که هیچ خفته نماند
۸میانه گیرد آهو میانه دل شیری
هزار آهوی دیگر ز شیر او برهاند
۹چو در درونه صیاد مرغ یافت قبولی
هزار مرغ گرفته ز دام او بپراند
۱۰هر آن دلی که به تبریز و شمس دین شده باشد
چو شاه ماه به میدان چرخ اسب دواند
۱۱