مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
مکش تو کشته خود را مکن بتا که نشاید
۱مرا به لطف گزیدی چرا ز من برمیدی
ایا نموده وفاها مکن جفا که نشاید
۲بداد خازن لطفت مرا قبای سعادت
برون مکن ز تن من چنین قبا که نشاید
۳مثال دل همه رویی قفا نباشد دل را
ز ما تو روی مگردان مده قفا که نشاید
۴حدیث وصل تو گفتم بگفت لطف تو کری
ز بعد گفتن آری مگو چرا که نشاید
۵تو کان قند و نباتی نبات تلخ نگوید
مگوی تلخ سخنها به روی ما که نشاید
۶بیار آن سخنانی که هر یکیست چو جانی
نهان مکن تو در این شب چراغ را که نشاید
۷غمت که کاهش تن شد نه در تنست نه بیرون
غم آتشیست نه در جا مگو کجا که نشاید
۸دلم ز عالم بیچون خیالت از دل از آن سو
میان این دو مسافر مکن جدا که نشاید
۹مبند آن در خانه به صوفیان نظری کن
مخور به رنج به تنها بگو صلا که نشاید
۱۰دلا بخسب ز فکرت که فکر دام دل آمد
مرو به جز که مجرد بر خدا که نشاید
۱۱