دل من که باشد که تو را نباشد
تن من کی باشد که فنا نباشد
۱فلکش گرفتم چو مهش گرفتم
چه زنند هر دو چو ضیا نباشد
۲به درون جنت به میان نعمت
چه شکنجه باشد چو لقا نباشد
۳چو تو عذر خواهی گنه و جفا را
چه کند جفاها که وفا نباشد
۴چو خطا تو گیری به عتاب کردن
چه کند دل و جان که خطا نباشد
۵دو هزار دفتر چو به درس گویم
نه فسرده باشم چو صفا نباشد
۶سمنی نخندد شجری نرقصد
چمنی نبوید چو صبا نباشد
۷تو به فقر اگر چه که برهنه گردی
چه غمست مه را که قبا نباشد
۸چه عجب که جاهل ز دلست غافل
ملکی و شاهی همه را نباشد
۹همه مجرمان را کرمش بخواند
چو به توبه آیند و دغا نباشد
۱۰بگداز جان را مه آسمان را
به خدا که چیزی چو خدا نباشد
۱۱چه کنی سری را که فنا بکوبد
چه کنی زری را که تو را نباشد
۱۲همه روز گویی چو گلست یارم
چه کنی گلی را که بقا نباشد
۱۳مگریز ای جان ز بلای جانان
که تو خام مانی چو بلا نباشد
۱۴چه خوشست شبها ز مهی که آن مه
همه روی باشد که قفا نباشد
۱۵چه خوشست شاهی که غلام او شد
چه خوشست یاری که جدا نباشد
۱۶تو خمش کن ای تن که دلم بگوید
که حدیث دل را من و ما نباشد
۱۷