تو چنین نبودی تو چنین چرایی
چه کنی خصومت چو از آن مایی
۱دل و جان غلامت چو رسد سلامت
تو دو صد چنین را صنما سزایی
۲تو قمرعذاری تو دل بهاری
تو ملک نژادی تو ملک لقایی
۳فلک از تو حارس زحل از تو فارس
ز برای آن را که در این سرایی
۴دل خسته گشته چو قدح شکسته
تو چو گم شدستی تو چه ره نمایی
۵بده آن قدح را بگشا فرح را
که غم کهن را تو بهین دوایی
۶دل و جان کی باشد دو جهان چه باشد
همه سهل باشد تو عجب کجایی
۷بگذار دستان برسان به مستان
ز عطای سلطان قدح عطایی
۸همگی امیدی شکری سپیدی
چو مرا بدیدی بکن آشنایی
۹شکری نباتی همگی حیاتی
طبق زکاتی کرم خدایی
۱۰طرب جهانی عجب قرانی
تو سماع جان را تر لایلایی
۱۱بزنی ز بالاتر لایلالا
تو نه یک بلایی تو دو صد بلایی
۱۲دل من ببردی به کجا سپردی
نه جواب گویی نه دهی رهایی
۱۳بفزا دغا را بفریب ما را
بر توست عالم همه روستایی
۱۴سر ما شکستی سر خود ببستی
که خرف نگردد ز چنین دغایی
۱۵به پلاس عوران به عصای کوران
چه طمع ببستی ز چه میربایی
۱۶به طمع چنانی به عطا جهانی
عجب از تو خیره به عجب نمایی
۱۷خمش ای صفورا بگذار او را
تو ز خویشتن گو که چه کیمیایی
۱۸نه به اختیاری همه اضطراری
تو به خود نگردی تو چو آسیایی
۱۹تو یکی سبویی چو اسیر جویی
جز جو چه جویی چو ز جو برآیی
۲۰تو به خود چه سازی که اسیر گازی
تو ز خود چه گویی چو ز که صدایی
۲۱خمش ای ترانه بجه از کرانه
که نوای جانی همگی نوایی
۲۲