آتش افکند در جهان جمشید
از پس چار پرده چون خورشید
۱خنک او را که شد برهنه ز بود
وای آن را که جست سایه بید
۲دل سپیدست و عشق را رو سرخ
زان سپیدی که نیست سرخ و سپید
۳عشق ایمن ولایتیست چنانک
ترس را نیست اندر او امید
۴هر حیاتی که یک دمش عمرست
چون برآید ز عشق شد جاوید
۵یک عروسیست بر فلک که مپرس
ور بپرسی بپرس از ناهید
۶زین عروسی خبر نداشت کسی
آمدند انبیا به رسم نوید
۷شمس تبریز خسرو عهدست
خسروان را هله به جان بخرید
۸