عشق جانان مرا ز جان ببرید
جان به عشق اندرون ز خود برهید
۱زانک جان محدثست و عشق قدیم
هرگز این در وجود آن نرسید
۲عشق جانان چو سنگ مغناطیس
جان ما را به قرب خویش کشید
۳باز جان را ز خویشتن گم کرد
جان چو گم شد وجود خویش بدید
۴بعد از آن باز با خود آمد جان
دام عشق آمد و در او پیچید
۵شربتی دادش از حقیقت عشق
جمله اخلاصها از او برمید
۶این نشان بدایت عشق است
هیچ کس در نهایتش نرسید
۷