بلیناس دانا به زانو نشست
زمین را طلسم زمین بوسه بست
۱که چندانکه هست آفرینش به جای
شها! بر تو باد آفرین خدای
۲ز دانش مبادا دل شاه دور
که با نور به دیده با دیده نور
۳چو فرهنگ خسرو چنان بازجست
که پیدا کنم رازهای نخست
۴نخستین طلسمی که پرداختند
زمین بود و ترکیب ازو ساختند
۵چو نیروی جنبش در او کرد کار
به افسردگی زو برآمد بخار
۶از او هر چه رخشنده و پاک بود
سزاوار اجرام افلاک بود
۷دگر بخشها کآن بلندی نداشت
به هر مرکزی مایهای میگذاشت
۸یکی بخش از او آتش روشن است
که بالاترین طاق این گلشن است
۹دوم بخش ازو باد جنبنده خوست
که تا او نجنبد ندانند کوست
۱۰سوم بخش ازو آب رونق پذیر
که هستش ز راوق گری ناگزیر
۱۱همان قسمت چارمین هست خاک
ز سرکوب گردش شده گردناک
۱۲