چو سقراط را داد نوبت سخن
رطب ریزشد خوشه نخل بن
۱جهانجوی را گفت پاینده باش
به دین و به دانش گراینده باش
۲همه آرزوها شکار تو باد
نهفت جهان آشکار تو باد
۳ز پرسیدهٔ شهریار جهان
که داند که هست این پژوهش نهان
۴ولیکن به اندازهٔ رای خویش
کند هر کسی عرض کالای خویش
۵نخستین ورق کافرینش نبود
جز ایزد خداوند بینش نبود
۶ز هیبت برانگیخت ابری بلند
همان برق و باران او سودمند
۷ز باران او گشت پیدا سپهر
پدید آمد از برق او ماه و مهر
۸ز ماهیتی کز بخار او فتاد
زمین گشت و بر جای خویش ایستاد
۹از این بیشتر رهنمون ره نبرد
گزافه سخن بر نشاید شمرد
۱۰