خسرو و شیرین
بخش ۱۱ - در پژوهش این کتاب نظامی
مرا چون هاتف دل دید دمساز
بر آورد از رواق همّت آواز
که بشتاب ای نظامی زود، دیرست
فلک بدعهد و عالم زودسیر است
بهاری نو برآر از چشمهٔ نوش
سخن را دستبافی تازه درپوش
در این منزل به همّت ساز بردار
درین پرده بهوقتْ آواز بردار
زبان بگشای چون گل روزکی چند
کز این کردند سوسن را زبانبند
سخن پولاد کن چون سکهٔ زر
بدین سکه، درم را سکه میبر
نخست آهنگری با تیغ بنمای
پس آنگه صیقلی را کار فرمای
سخن کان از سر اندیشه ناید
نوشتن را و گفتن را نشاید
سخن بسیار داری، اندکی کن
یکی را صد مکن صد را یکی کن
چو آب از اعتدال افزون نهد گام
ز سیرابی به غرق آرد سرانجام
چو خون در تن ز عادت بیشگردد
سزای گوشمال نیش گردد
سخن کم گوی تا بر کار گیرند
که در بسیار بد بسیار گیرند
سخن جان است و جانداروی جان است
مگر چون جان عزیز از بهر آن است
تو مردم بین که چون بیرای و هوشند
که جانی را به نانی میفروشند
سخن گوهر شد و گوینده غواص
به سختی در کف آید گوهرِ خاص
ز گوهر سفتن استادان هراسند
که قیمتمندیِ گوهر شناسند
اگر هشیار اگر مخمور باشی
چنان زی کز تعرض دور باشی
هزارت مشرف بیجامگی هست
به صد افغان کشیده سوی تو دست
به غفلت بر میآور یک نفَس را
مَدان غافل ز کار خویش کس را
نصیحتهای هاتف چون شنیدم
چو هاتف روی در خلوت کشیدم
نهادم تکیهگاهْ افسانهای را
بهشتی کردم آتشخانهای را
چو شد نقاش این بتخانه دستم
جز آرایش بر او نقشی نبستم
اگرچه در سخن کآب حیات است
بوَد جایز هر آنچهز ممکنات است
چو بتوان راستی را درج کردن
دروغی را چه باید خرج کردن؟
چو صبح صادق آمد راستگفتار
جهان در زر گرفتش محتشموار
چو سرو از راستی بر زد علَم را
ندید اندر خزان تاراج غم را
مرا چون مخزنالاسرار گنجی
چه باید در هوس پیمود رنجی؟
ولیکن در جهان، امروز کس نیست
که او را در هوسنامه هوس نیست
چنان نقش هوس بستم بر او پاک
که عقل از خواندنش گردد هوسناک
نه در شاخی زدم چون دیگران دست
که بر وی جز رطب چیزی توان بست
حدیث خسرو و شیرین نهان نیست
وزان شیرینتر الحق داستان نیست
اگر چه داستانی دلپسند است
عروسی در وقایه شهربند است
ز تاریخ کهنسالان آن بوم
مرا این گنجنامه گشت معلوم
کهنسالان این کشور که هستند
مرا بر شقه این شغل بستند
نیارد در قبولش عقل سستی
که پیش عاقلان دارد درستی
نه پنهان بر درستیش آشکار است
اثرهایی کز ایشان یادگار است
هوسکاری آن فرهاد مسکین
نشانِ جوی شیر و قصر شیرین
همان شَهرود و آب خوشگوارش
بنای خسرو و جای شکارش
حدیث باربد با ساز دهرود
همان آرامگاه شه به شهرود
حکیمی کاین حکایت شرح کردهست
حدیث عشق از ایشان طرح کردهست
به عشقی در که شصت آمد پسندش
سخن گفتن نیامد سودمندش
نگفتم هر چه دانا گفت از آغاز
که فرخ نیست گفتن، گفته را باز
در آن جزوی که مانْد از عشقبازی
سخن راندم چو تیغِ مرد غازی
