مرا کـَز عشق بِه ناید شعاری
مبادا تا زیم جز عشق کاری
۱فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بیخاکِ عشق آبی ندارد
۲غلام عشق شو کاندیشه این است
همه صاحبدلان را پیشه این است
۳جهان عشقست و دیگر زرقسازی
همه بازیست الّا عشقبازی
۴اگر بیعشق بودی جان عالَم
که بودی زنده در دوران عالَم؟
۵کسی کز عشق خالی شد فسردهست
گرش صد جان بوَد بیعشق مُردهست
۶اگر خود عشق هیچ افسون نداند
نه از سودای خویشت وا رهاند؟
۷مشو چون خر بهخورد و خواب خرسند
اگر خود گربه باشد، دل درو بند
۸به عشق گُربه گر خود چیر باشی
از آن بهتر که با خود شیر باشی
۹نروید تخمِ کس بیدانهٔ عشق
کس ایمن نیست جز در خانهٔ عشق
۱۰ز سوزِ عشق بهتر در جهان چیست؟
که بی او گل نخندید، ابر نگْریست
۱۱شنیدم عاشقی را بود مستی
وز آنجا خاست اوّل بتپرستی
۱۲همان گبران که بر آتش نشستند
ز عشقِ آفتاب، آتش پرستند
۱۳مبین در دل که او سلطان جانست
قَدَم در عشق نِه، کاو جان جانست
۱۴هم از قبله سخن گوید هم از لات
همش کعبه خزینه، هم خرابات
۱۵اگر عشق اوفتد در سینهٔ سنگ
به معشوقی زند در گوهری چنگ
۱۶که مغناطیس اگر عاشق نبودی
بدان شوق آهنی را چون ربودی؟
۱۷و گر عشقی نبودی بر گذرگاه
نبودی کهربا جویندهٔ کاه
۱۸بسی سنگ و بسی گوهر بجایند
نه آهن را نه که را میربایند
۱۹هران جوهر که هستند از عدد بیش
همه دارند میل مرکز خویش
۲۰گر آتش در زمین منفذ نیابد
زمین بشکافد و بالا شتابد
۲۱و گر آبی بماند در هوا دیر
به میل طبع هم راجع شود زیر
۲۲طبایع جز کشش کاری ندانند
حکیمان این کشش را عشق خوانند
۲۳گر اندیشه کنی از راه بینش
به عشق است ایستاده آفرینش
۲۴گر از عشق، آسمان آزاد بودی
کجا هرگز زمین آباد بودی؟
۲۵چو من بیعشق خود را جان ندیدم
دلی بفروختم جانی خریدم
۲۶ز عشق آفاق را پردود کردم
خِرد را دیده خوابآلود کردم
۲۷کمر بستم به عشق این داستان را
صلای عشق در دادم جهان را
۲۸مبادا بهرهمند از وی خسیسی
به جز خوشخوانی و زیبانویسی
۲۹ز من نیک آمد این، ار بد نویسند
به مُزد من گناه خود نویسند
۳۰