قضا را از قضا یک روز شادان
به صحرا رفت خسرو، بامدادان
۱تماشا کرد و صید افکند بسیار
دِهی خرم ز دور آمد پدیدار
۲به گرداگرد آن دِه سبزهٔ نو
بر آن سبزه بساط افکنده خسرو
۳مِی سرخ از بساط سبزه میخَورد
چنین تا پشت بنمود این گل زرد
۴چو خورشید از حصار لاجوردی
علم زد بر سر دیوار زردی
۵چو سلطان در هزیمت عود میسوخت
علَم را میدرید و چتر میدوخت
۶عنانِ یک رکابی زیر میزد
دو دستی با فلک شمشیر میزد
۷چو عاجز گشت ازین خاک جگرتاب
چو نیلوفر سپر افکند بر آب
۸ملکزاده در آن دِه خانهای خواست
ز سرمستی در او مجلس بیاراست
۹نشست آن شب به نوشانوش یاران
صبوحی کرد با شب زندهداران
۱۰سماعِ ارغنونی گوش میکرد
شراب ارغوانی نوش میکرد
۱۱صراحی را ز می پرخنده میداشت
به می جان و جهان را زنده میداشت
۱۲مگر کز توسنانش بدلگامی
دهن بر کشتهای زد صبح بامی
۱۳وز این غوری غلامی نیز چون قند
ز غوره کرد غارت خوشهای چند
۱۴سحرگه کآفتابِ عالمافروز
سرِ شب را جدا کرد از تنِ روز
۱۵نهاد از حوصله زاغ سیهپر
به زیر پَرّ طوطی خایهٔ زر
۱۶شب اَنگِشت سیاه از پشت برداشت
ز حرف خاکیان انگشت برداشت
۱۷تنی چند از گرانجانان که دانی
خبر بردند سوی شه نهانی
۱۸که خسرو دوش، بیرسمی نمود است
ز شاهنشه نمیترسد چه سود است؟
۱۹ملک گفتا «نمیدانم گناهش»
بگفتند آن که بیداد است راهش
۲۰سمندش کشتزارِ سبز را خَورد
غلامش غورهٔ دهقان تبه کرد
۲۱شب از درویش بستد جای تنگش
به نامحرم رسید آواز چنگش
۲۲گر این بیگانهای کردی نه فرزند
ببردی خان و مانش را خداوند
۲۳زند بر هر رگی فصاد صد نیش
ولی دستش بلرزد بر رگ خویش
۲۴ملک فرمود تا خنجر کشیدند
تکاور مرکبش را پی بریدند
۲۵غلامش را به صاحب غوره دادند
گلابی را به آبی شوره دادند
۲۶در آن خانه که آن شب بود رختش
به صاحبخانه بخشیدند تختش
۲۷پس آن گه ناخن چنگی شکستند
ز روی چنگش ابریشم گسستند
۲۸سیاست بین که میکردند ازین پیش
نه با بیگانه، با دردانهٔ خویش
۲۹کنون گر خونِ صد مسکین بریزند
ز بند یک قراضه برنخیزند
۳۰کجا آن عدل و آن انصاف سازی؟
که با فرزند از اینسان رفت بازی
۳۱جهان ز آتشپرستی شد چنان گرم
که بادا زین مسلمانی تو را شرم
۳۲مسلمانیم ما او گبر نام است
گر این گبری مسلمانی کدام است؟
۳۳نظامی بر سر افسانه شو باز
که مرغ بند را تلخ آمد آواز
۳۴