چو خسرو دید کآن خواری بر او رفت
به کار خویشتن لَختی فرو رفت
۱درستش شد که هرچ او کرد، بد کرد
پدر پاداش او بر جای خود کرد
۲به سر بر زد ز دست خویشتن دست
و زان غم ساعتی از پای ننشست
۳شفیع انگیخت پیران کهُن را
که نزد شه برند آن سرو بُن را
۴مگر شاه آن شفاعت در پذیرد
گناه رفته را بر وی نگیرد
۵کفن پوشید و تیغ تیز برداشت
جهان فریاد رستاخیز برداشت
۶به پوزش پیش میرفتند پیران
پس اندر شاهزاده چون اسیران
۷چو پیش تخت شد نالید غمناک
به رسمِ مجرمان غلتید بر خاک
۸که شاها بیش ازینم رنج منمای
بزرگی کن، به خردان بر ببخشای
۹بدین یوسف مبین کآلوده گرگ است
که بس خُردست اگر جرمش بزرگ است
۱۰هنوزم بوی شیر آید ز دندان
مشو در خون من چون شیر خندان
۱۱عنایت کن که این سرگشته فرزند
ندارد طاقت خشم خداوند
۱۲اگر جرمی است، اینک تیغ و گردن
ز تو کشتن ز من تسلیم کردن
۱۳که برگ هر غمی دارم درین راه
ندارم برگِ ناخشنودیِ شاه
۱۴بگفت این و دگر ره بر سر خاک
چو سایه سر نهاد آن گوهر پاک
۱۵چو دیدند آن گروه، آن بردباری
همه بگریستند الحق به زاری
۱۶وزان گریه که زاری بر مه افتاد
ز گریه، هایهایی بر شه افتاد
۱۷که طفلی، خرد با آن نازنینی
کند در کار از اینسان خردهبینی
۱۸به فرزندی که دولت، بَد نخواهد
جز اقبال پدر با خود نخواهد
۱۹چه سازد با تو فرزندت، بیندیش
همان بیند ز فرزندان پس خویش
۲۰به نیک و بد مشو در بند فرزند
نیابت خود کند فرزند فرزند
۲۱چو هرمز دید کآن فرزند مقبل
مداوای روان و میوهٔ دل
۲۲بدان فرزانگی و آهستهرایی است
بدانست او که آن فرّ خدایی است
۲۳سرش بوسید و شفقت بیش کردش
ولیعهد سپاه خویش کردش
۲۴از آن حضرت چو بیرون رفت خسرو
جهان در ملک داد آوازهٔ نو
۲۵رُخش سیمای عدل از دور میداد
جهانداری ز رویش نور میداد
۲۶