چو آمد زلف شب در عطر سایی
به تاریکی فرو شد روشنایی
۱برون آمد ز پرده، سِحرسازی
ششاندازی به جای شیشهبازی
۲به طاعتخانه شد خسرو کمر بست
نیایش کرد یزدان را و بنشست
۳به برخورداری آمد خواب نوشین
که بر ناخورده بود از خواب دوشین
۴نیای خویشتن را دید در خواب
که گفت ای تازهخورشیدِ جهانتاب
۵اگر شد چار مولای عزیزت
بشارت میدهم بر چار چیزت
۶یکی چون ترشیِ آن غوره خوردی
چو غوره زان ترشرویی نکردی
۷دلآرامی تو را در بر نشیند
کزو شیرینتری دوران نبیند
۸دوم چون مَرکبت را پی بریدند
وزان بر خاطرت گردی ندیدند
۹به شبرنگی رسی، «شبدیز» نامش
که صرصر درنیابد گَردِ گامش
۱۰سِیُم چون شه به دهقان داد تختت
وزان تندی نشد شوریده بختت
۱۱به دست آری چنان شاهانه تختی
که باشد راست چون زریندرختی
۱۲چهارم چون صبوری کردی آغاز
در آن پرده که مطرب گشت بیساز
۱۳نوا سازی دهندت «باربد» نام
که بر یادش گوارد زهر در جام
۱۴به جای سنگ، خواهی یافتن زر
به جای چار مهره، چار گوهر
۱۵ملکزاده چو گشت از خواب بیدار
پرستش کرد یزدان را دگر بار
۱۶زبان را روز و شب خاموش میداشت
نمودار نیا را گوش میداشت
۱۷همه شب با خردمندان نخفتی
حکایت باز پرسیدی و گفتی
۱۸