چو مشگینجعدِ شب را شانه کردند
چراغ روز را پروانه کردند
۱به زیر تختهنرد آبنوسی
نهان شد کعبتین سندروسی
۲بر آمد مشتری منشور بر دست
که شاه از بند و شاپور از بلا رست
۳در آن دیر کهن فرزانه شاپور
فرو آسود کز ره بود رنجور
۴درستی خواست از پیران آن دیر
که بودند آگه از چرخِ کهنسیر
۵که فردا جای آن خوبان کدام است؟
کدامین آب و سبزیشان مقام است؟
۶خبر دادنش آن فرزانهپیران
ز نزهتگاهِ آن اقلیمگیران
۷که در پایان این کوهِ گرانسنگ
چمنگاهی است گِردَش بیشهای تنگ
۸سحرگه آن سهیسروانِ سرمست
بدان مشگینچمن خواهند پیوست
۹چو شد دوران سنجابی و شقدوز
سمور شب نهفت از قاقُم روز
۱۰سر از البرز بر زد جرم خورشید
جهان را تازه کرد آیین جمشید
۱۱پگهتر زان بتان عشرتانگیز
میان در بست شاپور سحرخیز
۱۲بر آن سبزه شبیخون کرد پیشی
که با آن سرخ گلها داشت خویشی
۱۳خجسته کاغذی بگرفت در دست
به عینه صورت خسرو در او بست
۱۴بر آن صورت چو صنعت کرد لَختی
بدوسانید بر ساق درختی
۱۵وز آن جا چون پری شد ناپدیدار
رسیدند آن پریرویان پریوار
۱۶به سرسبزی بر آن سبزه نشستند
گهی شمشاد و گه گلدسته بستند
۱۷گه از گلها گلاب انگیختندی
گه از خنده طبرزد ریختندی
۱۸عروسانی زناشویی ندیده
به کابین از جهان خود را خریده
۱۹نشسته هر یکی چون دوست با دوست
نمیگنجید کس چون غنچه در پوست
۲۰مِی آوردند و در می دل نشاندند
گل آوردند و بر گل می فشاندند
۲۱نهاده باده بر کف ماه و انجم
جهان خالی ز دیو و دیو مردم
۲۲همه تن شهوت آن پاکیزگان را
چنان کائین بود دوشیزگان را
۲۳چو محرم بود جای از چشم اغیار
ز مستی رقصشان آورد در کار
۲۴گه این میداد بر گلها درودی
گه آن میگفت با بلبل سرودی
۲۵ندانستند جز شادی شماری
نه جز خرمدلی دیدند کاری
۲۶در آن شیرینلبان رخسار شیرین
چو ماهی بود گرد ماه پروین
۲۷به یاد مهربانان عیش میکرد
گهی میداد باده گاه میخورد
۲۸چو خودبین شد که دارد صورت ماه
بر آن صورت فتادش چشم ناگاه
۲۹به خوبان گفت کآن صورت بیارید
که کرده است این رقم؟ پنهان مدارید
۳۰بیاوردند صورت پیش دلبند
بر آن صورت فرو شد ساعتی چند
۳۱نه دل میداد ازو دل بر گرفتن
نه میشایستش اندر بر گرفتن
۳۲به هر دیداری از وی مست میشد
به هر جامی که خورد از دست میشد
۳۳چو میدید از هوس میشد دلش سست
چو میکردند پنهان، باز میجست
۳۴نگهبانان بترسیدند از آن کار
کز آن صورت شود شیرین گرفتار
۳۵دریدند از هم آن نقش گزین را
که رنگ از روی بردی نقش چین را
۳۶چو شیرین نام صورت برد، گفتند
که آن تمثال را دیوان نهفتند
۳۷پریزار است ازین صحرا گریزیم
به صحرای دگر افتیم و خیزیم
۳۸از آن مجمر چو آتش گرم گشتند
سپندی سوختند و در گذشتند
۳۹کواکب را به دود آتش نشاندند
جنیبت را به دیگر دشت راندند
۴۰