چو بر زد بامدادن بور گلرنگ
غبار آتشین از نعل بر سنگ
۱گشاد از گنج در هر کنج رازی
چو دریا گشت هر کوهی طرازی
۲دگر ره بود پیشین رفته شاپور
به پیشآهنگ آن بکران چون حور
۳همان تمثال اول ساز کرده
همان کاغذ برابر باز کرده
۴رسیدند آن بتان با دلنوازی
بر آن سبزه چو گل کردند بازی
۵زده بر ماه خنده، بر قصب راه
پرند آن قصبپوشانِ چون ماه
۶نشاطی نیم رغبت مینمودند
به تدریج اندکاندک میفزودند
۷چو در بازی شدند آن لعبتان باز
زمانه کرد لعبتبازی آغاز
۸دگر باره چو شیرین دیده بر کرد
در آن تمثال روحانی نظر کرد
۹به پرواز اندر آمد مرغ جانش
فرو بست از سخن گفتن زبانش
۱۰بوَد سرمست را خوابی کفایت
گل نم دیده را آبی کفایت
۱۱به یاران بانگ بر زد کاین چه حالست
غلط میکرد خود را کاین خیالست
۱۲به سروی زان سهی سروان بفرمود
که آن صورت بیاور نزد من زود
۱۳برفت آن ماه و آن صورت نهان کرد
به گِل خورشید پنهان چون توان کرد؟
۱۴بگفت این در پری برمیگشاید
پری زین سان بسی بازی نماید
۱۵وز آنجا رخت بربستند حالی
ز گلها سبزه را کردند خالی
۱۶