تو کز عبرت بدین افسانه مانی
چه پنداری مگر افسانه خوانی
۱درین افسانه شرطست اشک راندن
گلابی تلخ بر شیرین فشاندن
۲بحکم آنکه آن کم زندگانی
چو گل بر باد شد روز جوانی
۳سبک رو چون بت قبچاق من بود
گمان افتاد خود کافاق من بود
۴همایون پیکری نغز و خردمند
فرستاده به من دارای در بند
۵پرندش درع و از درع آهنینتر
قباش از پیرهن تنگ آستینتر
۶سران را گوش بر مالش نهاده
مرا در همسری بالش نهاده
۷چو ترکان گشته سوی کوچ محتاج
به ترکی داده رختم را به تارج
۸اگر شد ترکم از خرگه نهانی
خدایا ترک زادم را تو دانی
۹