خسرو و شیرین
بخش ۱۱۱ - صفت شیرویه و انجام کار خسرو نظامی
چو خسرو تخته حکمت در آموخت
به آزادی جهان را تخته بر دوخت
ز مریم بود یک فرزند خامَش
چو شیران، ابخر و شیرویه نامش
شنیدم من که آن فرزند قتال
در آن طفلی که بودش قرب نه سال
چو شیرین را عروسی بود میگفت
که شیرین کاشگی بودی مرا جفت
سرای شاه ازو پر دود میبود
بدو پیوسته ناخشنود میبود
بزرگامید را گفت ای خردمند
دلم بگرفت از این وارونه فرزند
از این نافرخاختر میهراسم
فساد طالعش را میشناسم
ز بد فعلی که دارد در سر خویش
چو گرگ ایمن نشد بر مادر خویش
نگوید آنچه کس را دلکش آید
همه آن گوید او کاو را خوش آید
نه با فرّش همیبینم نه با سنگ
ز فر و سنگ بگریزد به فرسنگ
چو دود از آتشِ من گشت خیزان
ز من زاده ولی از من گریزان
سرم تاج از سرافرازان ربودهست
خلف بس ناخلف دارم چه سود است؟
به چشمی بیند این دیو آن پری را
که خر در بیشهها پالانگری را
ز من بگذر که من خود گَرزه مارم
بلی مارم که چون او مهره دارم
نه هر زن زن بوَد هر زاده فرزند
نه هر گل میوه آرد هر نیی قند
بسا زاده که کشت آن را کزو زاد
بس آهن کاو کند بر سنگ بیداد
بزرگامید گفت ای پیشبین شاه
دل پاکت ز هر نیک و بد آگاه
گرفتم کاین پسر درد سر تست
نه آخر پارهای از گوهر تست؟
نشاید خصمیِ فرزند کردن
دل از پیوند، بیپیوند کردن
کسی بر ناربن نارد لگد را
که تاج سر کند فرزند خود را
تو نیکی، بد نباشد نیز فرزند
بود تره به تخم خویش مانند
قبای زر چو در پیرایش افتد
ازو هم زر بوَد کهآرایش افتد
اگر توسن شد این فرزند جماش
زمانه خود کند رامَش، تو خوش باش
جوانی داردَش زینسان پر از جوش
به پیری، توسنی گردد فراموش
نسازد با همالان هم نشستی
کند چون موبدان آتشپرستی
چو خسرو را به آتشخانه شد رخت
چو شیر مست شد شیرویه بر تخت
به نوشانوش می در کاس میداشت
ز دورا دور شه را پاس میداشت
بدان نگذاشت، آخر بند کردش
به کنجی از جهان خرسند کردش
دل خسرو به شیرین آن چنان شاد
که با صد بند گفتا هستم آزاد
نشاندی ماه را گفتی میندیش
که روزی هست هر کس را چنین پیش
ز بادی کاو کلاه از سر کند دور
گیاه آسوده باشد، سرو رنجور
هر آنچ او فحلتر باشد ز نخجیر
شکارافکن بدو خوشتر زند تیر
هر آن بَخته که دندانش بزرگ است
به دنبالش بسی دندان گرگ است
بههرجا کهآتشی گردد زراندود
بسوی نیکوان خوشتر رود دود
تو در دستی، اگر دولت شد از دست
چو تو هستی، همه دولت مرا هست
شکر لب نیز از او فارغ نبودی
دلش دادی و خدمت مینمودی
شکنج کار چون در هم نشیند
بمیرد هر که در ماتم نشیند
گشادهروی باید بود یک چند
که پای و سر نباید هر دو دربند
نشاید کرد بر آزار خود زور
که بس بیمار وا گشت از لب گور
نه هرکهش صحت او را تب نگیرد
نه هر کس را که تب گیرد بمیرد
به دانایی ز دل پرداز غم را
که غم غم را کشد چون ریگ نم را
اگر جای تو را بگرفت بدخواه
مقنّع نیز داند ساختن ماه
ولی چون چاه نخشب آب گیرد
جهان از آهنی کی تاب گیرد؟
در این کشور که هست از تیرهرایی
شبه کافور و اعمی روشنایی
ستیز روزگار از شرم دور است
ازو دوری طلب، کهآزرم دور است
دو کس را روزگار آزرم دادهست
یکی کاو مُرد و دیگر کاو نزادهست
نمانَد کس درین دیر سپنجی
تو نیز ار هم نمانی تا نرنجی
اگر بودی جهان را پایداری
به هر کس چون رسیدی شهریاری؟
کسی کاو دل بر این گلزار بندد
چو گل زان بیشتر گرید که خندد
اگر دنیا نمانَد با تو، مخروش
چنان پندار کافتد بارت از دوش
ز تو یا مال مانَد یا تو مانی
پس آن به کاو نمانَد تا تو مانی
چو بربط هر که او شادیپذیر است
ز درد گوشمالش ناگزیر است
چه مارست اینکه چون ضحاک خونخوار
هم از پشت تو انگیزد ترا مار
به شهوت ریزهای کز پشت راندی
عقوبت بین که چون بیپشت ماندی
درین پشته منه بر پشت باری
شکمواری طلب نه پشتواری
به عِنین و سِتَروَن بین که رَستند
که بر پشت و شکم چیزی نبستند
نه ایمنتر ز خرسندی جهانیست
نه به زآسودگی نُزهتستانیست
چو نانی هست و آبی، پای درکش
که هست آزادطبعی کشوری خوَش
به خرسندی برآور سر که رستی
بلایی محکم آمد سرپرستی
همان زاهد که شد در دامن غار
به خرسندی مسلّم گشت از اغیار
جهان چون مار افعی پیچپیچ است
ترا آن به کزو در دست هیچ است
چو از دست تو ناید هیچ کاری
به دست دیگران میگیر ماری
چو دربندی، بدان میباش خرسند
که تو گنجی، بوَد گنجینه دربند
وگر در چاه یابی پایهٔ خویش
سعادتنامهٔ یوسف بنه پیش
تو پنداری که تو کم قدر داری؟
تویی تو کز دو عالم صدر داری
دل عالم تویی، در خود مبین خُرد
بدین همّت توان گوی از جهان برد
چنان دان کهایزد از خلقت گزیدهست
جهان خاص از پی تو آفریدهست
بدین اندیشه چون دلشاد گردی
ز بند تاج و تخت آزاد گردی
بدین تسکین ز خسرو سوز میبرد
بدین افسانه خوشخوش روز میبرد
شب آمد همچنان آن سرو آزاد
سخن میگفت و شه را دل همیداد
