سخن چون شد به معصومان حوالت
ملک پرسیدش از تاج رسالت
۱که شخصی در عرب دعوی کند کیست؟
به نسبت دین او با دین ما چیست؟
۲جوابش داد کان حرف الهی
برون است از سپیدی و سیاهی
۳به گنبد در کنند این قوم ناورد
برون از گنبد است آواز آن مرد
۴نه زَ انجم گوید و نَزْ چرخِ اعلاش
که نقشند این دو او شاگردِ نقاش
۵کند بالای این نُه پرده پرواز
نیام زان پرده چون گویم از این راز؟
۶مکن بازی شها با دینِ تازی
که دین حق است و با حق نیست بازی
۷بجوشید از نهیب اندام پرویز
چو اندام کباب از آتش تیز
۸ولی چون بخت پیروزی نبودش
صلای احمدی روزی نبودش
۹چو شیرین دید کان دیرینه استاد
درِ گنج سخن بر شاه بگشاد
۱۰ثنا گفتش که ای پیر یگانه
ندیده چون تویی چشم زمانه
۱۱چو بر خسرو گشادی گنجِ کانی
نصیبی ده مرا نیز ار توانی
۱۲کلیدی کن نه زنجیری در این بند
فروخوان از کلیله نکتهای چند
۱۳