دلا از روشنی شمعی برافروز
ز شمع آتش پرستیدن بیاموز
۱بیارا خاطر ار آتشپرستی
از آتشخانه خاطر نشستی
۲منِ خاکی کزین محراب هیچم
چنو صد را به حکمت گوش پیچم
۳بسی دارم سخن کان دل پذیرد
چهگویم چون کسم دامن نگیرد؟!
۴منم دانسته در پرگار عالم
به تصریف و به نحو اسرار عالم
۵همه زیچ فلک جدول به جدول
به اسطرلاب حکمت کردهام حل
۶که پرسید از من اسرار فلک را ؟
که معلومش نکردم یک به یک را
۷ز سر تا پای این دیرینه گلشن
کنم گر گوش داری بر تو روشن
۸از آن نقطه که خطش مختلف بود
نخستین جنبشی کامد الف بود
۹بدان خط چون دگر خط بست پرگار
بسیطی زان دوی آمد پدیدار
۱۰سه خط چون کرد بر مرکز محیطی
به جسم آماده شد شکل بسیطی
۱۱خط است آنگه بسیط آنگاه اجسام
که ابعاد ثلاثهش کردهاند نام
۱۲توان دانست عالم را به غایت
بدین ترتیب از اول تا نهایت
۱۳چو بر عقل این نمونه گشت ظاهر
به یک تک میدود ز اول به آخر
۱۴خدایست آنکه حد ظاهر ندارد
وجودش اول و آخر ندارد
۱۵خدابین شو که پیش اهل بینش
تنُک باشد حجاب آفرینش
۱۶بدان خود را که از راه معانی
خدا را دانی ار خود را بدانی
۱۷بدین نزدیکیات آیینه در پیش
فلک چهبوَد؟ بدان دوری میندیش
۱۸تو آن نوری که چرخت تشت ِ شمعست
نمودار دو عالم در تو جمعست
۱۹نظامی بیش از این راز نهانی
مگو تا از حکایت وا نمانی
۲۰