یکی محرم ز نزدیکان درگاه
فروگفت این حکایت جمله با شاه
۱که فرهاد از غم شیرین چنان شد
که در عالم حدیثش داستان شد
۲دماغش را چنان سودا گرفته است
کزان سودا ره صحرا گرفته است
۳ز سودای جمال آن دلافروز
برهنه پا و سر گردد شب و روز
۴دلم گوید به شیرین دردمند است
بدین آوازه آوازش بلند است
۵هراسی نَز جوان دارد نه از پیر
نه از شمشیر میترسد نه از تیر
۶دلش زان ماه بیپیوند بینم
به آوازیش از او خرسند بینم
۷ز بس کآرد به یاد آن سیمتن را
فرامش کرده خواهد خویشتن را
۸کند هر هفته بر قصرش سلامی
شود راضی چو بنیوشد پیامی
۹ملک چون کرد گوش این داستان را
هوس در دل فزود آن دلسِتان را
۱۰دو هممیدان به هم بهتر گرایند
دو بلبل بر گلی خوشتر سرآیند
۱۱چو نقدی را دو کس باشد خریدار
بهای نقد بیش آید پدیدار
۱۲دل خسرو به نوعی شادمان شد
که با او بیدلی همداستان شد
۱۳به دیگر نوع غیرت برد بر یار
که صاحب غیرتش افزود در کار
۱۴در آن اندیشه عاجز گشت رایش
به حکم آن که در گل بود پایش
۱۵چو بر تن چیره گردد دردمندی
فرود آید سهی سرو از بلندی
۱۶نشاید کرد خود را چارهٔ کار
که بیمار است رای مرد بیمار
۱۷سخن در تندرستی تندرست است
که در سستی همه تدبیر سست است
۱۸طبیب ار چند گیرد نبض پیوست
به بیماری به دیگر کس دهد دست
۱۹