ز نزدیکان خود با محرمی چند
نشست و زد درین معنی دمی چند
۱که با این مرد سودایی چه سازیم
بدین مهره چگونه حقه بازیم
۲گرش مانم بِدو کارم تباه است
و گر خونش بریزم بیگناه است
۳بسی کوشیدم اندر پادشایی
مگر عیدی کنم بیروستایی
۴کند بر من کنون عید آن مه نو
که کرد آشفتهای را یار خسرو
۵خردمندان چنین دادند پاسخ
که ای دولت به دیدار تو فرخ
۶کمین مولای تو صاحبکلاهان
به خاک پای تو سوگند شاهان
۷جهان اندازهٔ عمر درازت
سعادت یار و دولت کارسازت
۸گر این آشفته را تدبیر سازیم
نه ز آهن کز زرش زنجیر سازیم
۹که سودا را مفرح زَر بود زَر
مفرح خود به زَر گردد میسر
۱۰نخستش خواند باید با صد امید
زرافشانی بر او کردن چو خورشید
۱۱به زر نز دلستان کز دین برآید
بدین شیرینی از شیرین بر آید
۱۲بسا بینا که از زر کور گردد
بس آهن کاو به زر بیزور گردد
۱۳گرش نتوان به زر معزول کردن
به سنگی بایدش مشغول کردن
۱۴که تا آن روز کآید روز او تنگ
گذارد عمر در پیکار آن سنگ
۱۵چو شه بشنید قول انجمن را
طلب فرمود کردن کوهکن را
۱۶در آوردندش از در چون یکی کوه
فتاده از پسش خلقی به انبوه
۱۷نشان محنت اندر سر گرفته
رهی بیخویش اندر بر گرفته
۱۸ز رویش گشته پیدا بیقراری
بر او بگریسته دوران به زاری
۱۹نه در خسرو نگه کرد و نه در تخت
چو شیران پنجه کرد اندر زمین سخت
۲۰غم شیرین چنان از خود ربودش
که پروای خود و خسرو نبودش
۲۱ملک فرمود تا بنواختندش
به هر گامی نثاری ساختندش
۲۲ز پای آن پیلبالا را نشاندند
به پایش پیلبالا زر فشاندند
۲۳چو گوهر در دل پاکش یکی بود
ز گوهرها زر و خاکش یکی بود
۲۴چو مهمان را نیامد چشم بر زر
ز لب بگشاد خسرو دُرج گوهر
۲۵به هر نکته که خسرو ساز میداد
جوابش هم به نکته باز میداد
۲۶