چو طالع، موکبِ دولت روان کرد
سعادت، روی در روی جهان کرد
۱خلیفتوار نور صبحگاهی
جهان بستد سپیدی از سیاهی
۲فلک را چتر بُد، سلطان ببایست
که الحق چتر بیسلطان نشایست
۳در آوردند مرغانِ دُهُلساز
سحرگه پنج نوبت را به آواز
۴بدین تخت روان با جامِ جمشید
به سلطانی برآمد نام خورشید
۵ز دولتخانهٔ این هفت فغفور
سخن را تازهتر کردند منشور
۶طغانشاهِ سخن بر مُلک شد چیر
قراخانِ قلم را داد شمشیر
۷بدین شمشیر هر کاو کار کم کرد
قلم شمشیر شد دستش قلم کرد
۸من از ناخفتن شب مست مانده
چو شمشیری قلم در دست مانده
۹بدین دل کز کدامین در درآیم؟
کدامین گنج را سر برگشایم؟
۱۰چه طرز آرم که ارز آرد زبان را؟
چه برگیرم که در گیرد جهان را؟
۱۱درآمد دولت از در شاد در روی
هزارم بوسهٔ خوشْ داد بر روی
۱۲که کار آمد برون از قالب تنگ
کلیدت را گشادند آهن از سنگ
۱۳چنین فرمود شاهنشاهِ عالم
که عشقی نو برآر از راهِ عالم
۱۴که صاحبحالتان یکباره مردند
ز بیسوزی همه چون یخ فسردند
۱۵فلک را از سرِ خنجرزبانی
تراشیدی ز سر مویِ معانی
۱۶عطارد را قلم مسمار کردی
پرند زهره بر تن خار کردی
۱۷چو عیسی روح را درسی درآموز
چو موسی عشق را شمعی برافروز
۱۸ز تو پیروزه بر خاتم نهادن
ز ما مهرِ سلیمانی گشادن
۱۹گرت خواهیم کردن حقشناسی
نخواهی کردن آخر ناسپاسی
۲۰و گر با تو دمِ ناساز گیریم
چو فردوسی ز مزدت باز گیریم
۲۱توانی مهر یخ بر زر نهادن
فقاعی را توانی سر گشادن
۲۲دلم چون دید دولت را همآواز
ز دولت کرد بر دولت یکی ناز
۲۳وگر چون مقبلان دولتپرستی
طمع را میل در کش باز رستی
۲۴که وقت یاری آمد یارییی کن
درین خون خوردنم غمخوارییی کن
۲۵ز من فربهتران کاین جنس گفتند
به بازوی ملوک این لعل سُفتند
۲۶به دولت داشتند اندیشه را پاس
نشاید لعل سُفتن جز به الماس
۲۷سخنهایی ز رفعت تا ثریا
به اسبابِ مهیا شد مهیا
۲۸منم روی از جهان در گوشه کرده
کفی پستِ جوین رهتوشه کرده
۲۹چو ماری بر سر گنجی نشسته
ز شب تا شب به گِردی روزه بسته
۳۰چو زنبوری که دارد خانهٔ تنگ
در آن خانه بود حلوای صدرنگ
۳۱به فَرِّ شَه که روزی ریز شاخ است
کَرَم گر تنگ شد روزی فراخ است
۳۲چو خواهم مرغم از روزن درآید
زمین بشکافد و ماهی برآید
۳۳از آن دولت که باد اعداش بر هیچ
به همّت یارییی خواهم دگر هیچ
۳۴بسا کارا که شد روشنتر از ماه
به همّت، خاصه همّت، همّتِ شاه
۳۵گر از دنیا وجوهی نیست در دست
قناعت را سعادت باد! کآن هست
۳۶