خبر داری که سیاحان افلاک
چرا گردند گِرد مرکزِ خاک
۱در این محرابگه معبودشان کیست
وزین آمد شدن مقصودشان چیست
۲چه میخواهند ازین محمل کشیدن
چه میجویند ازین منزل بریدن
۳چرا این ثابت است آن منقلب نام
که گفت این را بجنب آن را بیارام
۴قبا بسته چو گل در تازهرویی
پرستش را کمر بستند گویی
۵مرا حیرت بر آن آورد صد بار
که بندم در چنین بتخانه زنار
۶ولی چون کرد حیرت تیزگامی
عنایت بانگ بر زد کای نظامی
۷مشو فتنه برین بتها که هستند
که این بتها نه خود را میپرستند
۸همه هستند سرگردان چو پرگار
پدیدآرندهٔ خود را طلبکار
۹تو نیز آخر هم از دست بلندی
چرا بتخانهای را در نبندی
۱۰چو ابراهیم با بت عشق میباز
ولی بتخانه را از بت بپرداز
۱۱نظر بر بت نهی صورت پرستی
قدم بر بت نهی رفتی و رستی
۱۲نموداری که از مه تا به ماهیست
طلسمی بر سر گنج الهی است
۱۳طلسم بسته را با رنج یابی
چو بگشایی به زیرش گنج یابی
۱۴طبایع را یکایک میل در کش
بدین خوبی خرد را نیل در کش
۱۵مبین در نقش گردون کآن خیال است
گشودن بندِ این مشکل محال است
۱۶مرا بر سرّ گردون رهبری نیست
جز آن، کاین نقش دانم سرسری نیست
۱۷اگر دانستنی بودی خود این راز
یکی زین نقشها دردادی آواز
۱۸ازین گردندهگنبدهای پرنور
به جز گردش چه شاید دیدن از دور؟
۱۹درست آن شد که این گردش به کاریست
درین گردندگی هم اختیاریست
۲۰بلی در طبع هر دانندهای هست
که با گردنده گردانندهای هست
۲۱از آن چرخه که گردانَد زنِ پیر
قیاس چرخ گردنده همان گیر
۲۲اگر چه از خلل یابی درستش
نگردد تا نگردانی نخستش
۲۳چو گردانَد ورا دست خردمند
بدان گردش بمانَد ساعتی چند
۲۴همیدون دورِ گردون زین قیاس است
شناسد هر که او گردونشناس است
۲۵اگر نارد نمودار خدایی
در اصطرلابِ فکرت، روشنایی
۲۶نه ز ابرو جستن آید نامهٔ نو
نه از آثار ناخن جامهٔ نو
۲۷بدو جویی، بیابی از شَبَه نور
نیابی چون نه زو جویی ز مه نور
۲۸ز هر نقشی که بنمود او جمالی
گرفتند اختران زان نقش فالی
۲۹یکی ده دانه جو محراب کرده
یکی سنگی دو اصطرلاب کرده
۳۰ز گردشهای این چرخ سبکرو
همان آید کزان سنگ و از آن جو
۳۱مگو ز ارکان پدید آیند مردم
چنان کهارکان پدید آیند از انجم
۳۲که قدرت را حوالت کرده باشی
حوالت را به آلت کرده باشی
۳۳اگر تکوین به آلت شد حوالت
چه آلت بود در تکوین آلت
۳۴اگر چه آب و خاک و باد و آتش
کنند آمدشدی با یکدگر خوش
۳۵همی تا زو خط فرمان نیاید
به شخصِ هیچ پیکر جان نیاید
۳۶نه هر ایزدپرست ایزد پرستد
چو خود را قبله سازد، خود پرستد
۳۷ز خود برگشتن است ایزدپرستی
ندارد روز با شب همنشستی
۳۸خدا از عابدان آن را گزیند
که در راه خدا خود را نبیند
۳۹نظامی جام وصل آنگه کنی نوش
که بر یادش کنی خود را فراموش
۴۰