به نزهت بود روزی با دلافروز
سخن در داد و دانش میشد آن روز
۱زمین بوسید شیرین کای خداوند
ز رامش سوی دانش کوش یک چند
۲بسی کوشیدهای در کامرانی
بسی دیگر به کام دل برانی
۳جهان را کردهای از نعمت آباد
خرابش چون توان کردن به بیداد
۴چو آن گاوی که ازوی شیر خیزد
لگد در شیر گیرد تا بریزد
۵حذر کن زانکه ناگه در کمینی
دعای بد کند خلوتنشینی
۶زنی پیر از نفسهای جوانه
زند تیری سحرگه بر نشانه
۷ندارد سودت آنگه بانگ و فریاد
که نفرین داده باشد ملک بر باد
۸بسا آیینه کاندر دست شاهان
سیه گشت از نفیر داد خواهان
۹چو دولت روی برگرداند از راه
همه کاری نه بر موقع کند شاه
۱۰چو برگ باغ گیرد ناتوانی
خبر پیشین برد باد خزانی
۱۱چو دور از حاضران میرد چراغی
کشندش پیش از آن در دیده داغی
۱۲چو سیلی ریختن خواهد به انبوه
بغرد کوهه ابر از سر کوه
۱۳تگرگی کو زند گشنیز بر خاک
رسد خود بوی گشنیزش بر افلاک
۱۴درختی کاول از پیوند کژ خاست
نشاید جز به آتش کردنش راست
۱۵جهانسوزی بد است و جور سازی
ترا به گر رعیت را نوازی
۱۶از آن ترسم که گردد این مثل راست
که آن شه گفت کو را کس نمیخواست
۱۷کهن دولت چو باشد دیر پیوند
رعیت را نباشد هیچ در بند
۱۸ز مثل خود جهان را طاق بیند
جهان خود را به استحقاق بیند
۱۹ز مغروری که در سر ناز گیرد
مراعات از رعیت باز گیرد
۲۰نو اقبالی بر آرد دست ناگاه
کند دست دراز از خلق کوتاه
۲۱خلایق را چو نیکوخواه گردد
به اجماع خلایق، شاه گردد
۲۲خردمندی و شاهی هر دو داری
سپیدی و سیاهی هر دو داری
۲۳نجات آخرت را چارهگر باش
در این منزل ز رفتن با خبر باش
۲۴کسی کو سیم و زر ترکیب سازد
قیامت را کجا ترتیب سازد
۲۵ببین دور از تو شاهانی که مردند
ز مال و ملک و شاهی هیچ بردند؟
۲۶بمانی مال، بدخواه تو باشد
ببخشی، شحنه راه تو باشد
۲۷فرو خوان قصه دارا و جمشید
که با هر یک چه بازی کرد خورشید
۲۸در این نه پرده آهنگ آنچنان ساز
که دانی پردهٔ پوشیده را راز
۲۹