کبکی به دهن گرفت موری
میکرد بر آن ضعیف زوری
۱زد قهقهه مور بیکرانی
کای کبک، تو این چنین ندانی
۲شد کبک دَری ز قهقهه سست
کاین پیشهٔ من نه پیشهٔ تست
۳چون قهقهه کرد کبک حالی
منقار ز مور کرد خالی
۴هر قهقهه کاین چنین زند مرد
شک نه که شکوه ازو شود فرد
۵خنده که نه در مقام خویش است
در خورد هزار گریه بیش است
۶چون من ز پی عذاب و رنجم
راحت به کدام عشوه سنجم؟
۷آن پیر خری که میکشد بار
تا جانش هست میکند کار
۸آسودگی آنگهی پذیرد
کز زیستنِ چنین بمیرد
۹در عشق چه جای بیم تیغ است؟
تیغ از سر عاشقان دریغ است
۱۰عاشق ز نهیب جان نترسد
جانانطلب از جهان نترسد
۱۱چون ماه من اوفتاد در میغ
دارم سرِ تیغ کو سرِ تیغ؟
۱۲سر کاو ز فدا دریغ باشد
شایستهٔ تشت و تیغ باشد
۱۳زین جان که بر آتش اوفتاده است
با ناخوشیام خوش اوفتاده است
۱۴جانی است مرا بدین تباهی
بگذار، ز جان من چه خواهی؟
۱۵مجنون چو حدیث خود فرو گفت
بگریست پدر بدانچه او گفت
۱۶زین گوشه پدر نشسته گریان
زانسو پسر اوفتاده عریان
۱۷پس بار دگر به خانه بردش
بنواخت به دوستان سپردش
۱۸وان شیفتهدل به شوربختی
میکرد صبوریی به سختی
۱۹روزی دو سه در شکنجه میزیست
زانگونه که هر که دید بگریست
۲۰پس پرده درید و آه برداشت
سوی در و دشت راه برداشت
۲۱میزیست به رنج و ناتوانی
میمرد کدام زندگانی
۲۲چون گرم شدی به عشق وجدش
بردی به نشاط گاه نجدش
۲۳بر نجد شدی چو شیر سرمست
آهن بر پای و سنگ بر دست
۲۴چون برزدی از نفیر جوشی
گفتی غزلی به هر خروشی
۲۵از هر طرفی خلایق انبوه
نظاره شدی به گرد آن کوه
۲۶هر نادرهای کز او شنیدند
در خاطر و در قلم کشیدند
۲۷بردند به تحفهها در آفاق
زان غنیه غنی شدند عشاق
۲۸