لیلی و مجنون
بخش ۲۱ - رسیدن نوفل به مجنون نظامی
لیلی پسِ پردهٔ عماری
در پردهدری ز پردهداری
از پردهٔ نام و ننگ رفته
در پردهٔ نای و چنگ رفته
نقل دهن غزلسرایان
ریحانی مغز عطرسایان
در پردهٔ عاشقان خنیده
زخم دف مطربان چشیده
مجنون رمیده نیز در دشت
سرگشته چو بخت خویش میگشت
بیعذر همیدوید عذرا
در موکب وحشیان صحرا
بوری به هزار زور میراند
بیتی به هزار درد میخواند
بر نجد شدی ز تیز وجدی
شیخانه ولی نه شیخ نجدی
هر عاشق کآه وی شنیدی
هر جامه که داشتی دریدی
از نرمدلان مُلک آن بوم
بود آهنی آبداده چون موم
نوفل نامی که از شجاعت
بود آن طرفش به زیر طاعت
لشگرشکنی به زخم شمشیر
در مِهر غزال و در غضب شیر
روزی ز سرِ قوی سلاحی
آمد به شکار آن نواحی
در رخنهٔ غارهای دلگیر
میگشت به جستجوی نخجیر
دید آبِلهپایْ دردمندی
بر هر مویی ز مویه بندی
محنتزدهای غریب و رنجور
دشمن کامی ز دوستان دور
پرسید ز خوی و از خصالش
گفتند چنانکه بود حالش
کز مِهرِ زنی بدین حزینی
دیوانه شد اینچنین که بینی
گردد شب و روز بیتگویان
آن غالیه را ز باد جویان
هر باد که بوی او رسانَد
صد بیت و غزل بدو بخواند
آیند مسافران ز هر بوم
بینند در این غریب مظلوم
آرند شراب یا طعامی
باشد که بدو دهند جامی
گیرد به هزار جهد یک جام
وآن نیز به یاد آن دلارام
در کار همه شمارش این است
این است شمار کارش این است
کاین دلشده را چنانکه دانم
کوشم که به کام دل رسانم
از پشت سمندِ خیزران دست
ران بازگشاد و بر زمین جست
آنگاه ورا به پیش خود خواند
با خویشتنش به سفره بنشاند
میگفت فسانههای گرمش
چندانکه چو موم کرد نرمش
هرچ آن نه حدیث دوست بودی
گر خود همه مغز، پوست بودی
از هر نمطی که قصه میخواند
جز در لیلی سخن نمیراند
وان شیفتهٔ ز رَه رمیده
زآنها که شنیده آرمیده
خوشدل شد و آرمید با او
هم خورد و هم آشمید با او
میزد جگرش چو مغز برجوش
میخواند قصیدههای چون نوش
بر هر سخنی به خندهٔ خَوش
میگفت بدیههای چو آتش
وآن چربسخن به خوش جوابی
میکرد عمارت خرابی
کز دوری آن چراغ پرنور
هان تا نشوی چو شمع رنجور
گر مرغ شود هوا بگیرد
هم چنگ منش قفا بگیرد
گر باشد چون شراره در سنگ
از آهنش آورم فرا چنگ
تا همسر تو نگردد آن ماه
از وی نکنم کمند کوتاه
مجنون ز سر امیدواری
میکرد به سجده حقگزاری
او را به چو من رمیدهخویی
مادر ندهد به هیچ رویی
گل را نتوان به باد دادن
مهزاده به دیوزاد دادن
او را سوی ما کجا طواف است؟
دیوانه و ماه نو گزاف است
شُستند بسی به چارهسازی
پیراهن ما نشد نمازی
گر دست ترا کرامتی هست
آن دسترسی بوَد نه زین دست
اندیشه کنم که وقت یاری
در نیمه رهم فروگذاری
ناآمده این شکار در شست
داری ز من و ز کار من دست
آن باد که این دهلزبانی
باشد تهی از تهیمیانی
ور چشمهٔ این سخن سراب است
بگذار مرا، ترا ثواب است
تا پیشهٔ خویش پیش گیرم
خیزم پی کار خویش گیرم
نوفل ز نفیرِ زاری او
شد تیزعنان به یاری او
بخشود بر آن غریب همسال
همسال تهی نه، بلکه هم حال
وانگه به رسالت رسولش
کهایماندهِ عقل شد قبولش
کز راه وفا به گنج و شمشیر
کوشم نه چو گرگ بلکه چون شیر
نه صبر بود نه خورد و خوابم
تا آنچه طلب کنم بیابم
لیکن به توام توقعی هست
کز شیفتگی رها کنی دست
از تو دل آتشین نهادن
وز من درِ آهنین گشادن
چون شیفته، شربتی چنان دید
در خوردن آن نجات جان دید
آسود و رمیدگی رها کرد
با وعدهٔ آن سخن وفا کرد
میبود به صبر پای بسته
آبی زده آتشی نشسته
گرمابه زد و لباس پوشید
آرام گرفت و باده نوشید
بر رسم عرب عمامه در بست
با او به شراب و رود بنشست
چندین غزل لطیفپیوند
گفت از جهت جمال دلبند
نوفل به سرش ز مهربانی
میکرد چو ابر دُرفشانی
شد چهرهٔ زردش ارغوانی
بالای خمیده خیزرانی
وآن غالیهگون خط سیاهش
پرگار کشید گردِ ماهش
زآن گل که لطافت نفس داد
باد آنچه ربود باز پس داد
شد صبح منیر باز خندان
خورشید نمود باز دندان
در باغ گرفت سبزه آرام
دادند بهدست سرخگل جام
مجنون به سکونت و گرانی
شد عاقل مجلس معانی
وان مهتر میهمان نوازش
میداشت به صد هزار نازش
بیطلعت او طرب نمیکرد
می جز به جمال او نمیخورد
روزی دو به دو نشسته بودند
شادی و نشاط میفزودند
مجنون ز شکایت زمانه
بیتی دو سه گفت عاشقانه
کای فارغ از آه دودناکم
بر بادِ فریب داده خاکم
صد وعدهٔ مهر داده بیشی
با نیم وفا نکرده خویشی
آورده مرا به دلفریبی
وا داده بهدست ناشکیبی
دادیم زبان به مهر و پیوند
و امروز همیکنی زبان بند
صد زخم زبان شنیدم از تو
یک مرهم دل ندیدم از تو
صبرم شد و عقل رخت بربست
دریاب و گرنه رفتم از دست
دور اوفتد از بزرگواری
یاران به از این کنند یاری
قولی که در او وفا نبینم
از چون تو کسی روا نبینم
بییار منم ضعیف و رنجور
چون تشنه ز آب زندگی دور
شرط است به تشنه آب دادن
گنجی به ده خراب دادن
گر لیلی را به من رسانی
ورنه نه من و نه زندگانی
