لیلی و مجنون
بخش ۲۴ - مصاف کردن نوفل بار دوم نظامی
گنجینهگشای این خزینه
سر باز کند ز گنج سینه
کانروز که نوفل آن سپه راند
بیننده بدو شگفت درماند
از زلزلهٔ مصاف خیزان
شد قلهٔ بوقبیس ریزان
خصمان چو خروش او شنیدند
در حرب شدند و صف کشیدند
صحرا همه نیزه دید و خنجر
وآفاق گرفته موج لشگر
از نعرهٔ کوس و نالهٔ نای
دل در تن مرده میشد از جای
رایی نه که جنگ را بسیچد
رویی نه که روی از آن بپیچد
زانگونه که بود پای بفشرد
سیل آمد و رخت بخت را برد
از خون روان که ریگ میشست
از ریگ روان عقیق میرست
دل مانده شد از جگر دریدن
شمشیر خجل ز سر بریدن
شمشیر کشید نوفل گرد
میکرد به حمله کوه را خرد
میساخت چو اژدها نبردی
زخمی و دمی، دمی و مردی
بر هر ورقی که تیغ راندی
در دفتر او ورق نماندی
کردند نبردی آنچنان سخت
کز ارهٔ تیغ تخته شد تخت
یاران چو کنند همعنانی
از سنگ برآورند خانی
پرکندگی از نفاق خیزد
پیروزی از اتفاق خیزد
بر خصم زدند و برشکستند
کشتند و بریختند و خستند
جز خسته نبود هر که جان برد
وان نیز که خسته بود میمرد
پیران قبیله خاک بر سر
رفتند به خاکبوس آن در
کردند بسی خروش و فریاد
کهای داورِ داد ده، بده داد
با ما دو سه خسته نیزه و تیر
بر دست مگیر و دست ما گیر
یک ره بنه این قیامت از دست
کآخر به جز این قیامتی هست
تا دشمن تو سلیح پوشد
شمشیر تو به که باز کوشد
ما کهز پی تو سپر فکندیم
گر عفو کنی نیازمندیم
یابندهٔ فتح کان جَزَع دید
بخشود و گناه رفته بخشید
گفتا که عروس بایدم زود
تا گردم از این قبیله خشنود
آمد پدر عروس غمناک
چون خاک نهاده روی بر خاک
کای در عرب از بزرگواری
در خورد سری و تاجداری
در سرزنش عرب فتاده
خود را عجمی لقب نهاده
این خون که ز شرح بیش بینم
در گردن بخت خویش بینم
خواهم که در این گناهکاری
سیماب شوم ز شرمساری
گر دخت مرا بیاوری پیش
بخشی به کمینه بندهٔ خویش
ور آتش تیز بر فروزی
و او را به مثل چو عود سوزی
ور زآنکه درافکنی به چاهش
یا تیغ کشی کنی تباهش
از بندگی تو سر نتابم
روی از سخن تو بر نتابم
اما ندهم به دیو فرزند
دیوانه به بند به که در بند
این شیفتهرایِ ناجوانمرد
بیعاقبت است و رایگانگرد
خو کرده به کوه و دشت گشتن
جولان زدن و جهان نبشتن
با نامشکستگان نشستن
نام من و نام خود شکستن
در اهل هنر شکسته کامی
به زانکه بود شکسته نامی
نایافته در زبانش افکند
در سرزنش جهانش افکند
گر در کف او نهی زمامم
با ننگ بود همیشه نامم
آنکس که دم نهنگ دارد
به زانکه بماند و ننگ دارد
گر هیچ رسی مرا به فریاد
آزاد کنی که بادی آزاد
بُرَم سر آن عروس چون ماه
در پیش سگ افکنم در این راه
تا باز رهم ز نام و ننگش
آزاد شوم ز صلح و جنگش
فرزند مرا در این تحکم
سگ به که خورد که دیو مردم
آنرا که گزد سگ خطرناک
چون مرهم هست نیستش باک
چون او ورقی چنین فروخواند
نوفل به جواب او فرو ماند
زان چیرهزبان رحمتانگیز
بخشایش کرد و گفت برخیز
من گرچه سرآمدِ سپاهم
دختر به دل خوش از تو خواهم
چون میندهی دل تو داند
از تو به ستم که میستاند؟
من کامدم از پی دعاها
مستغنیام از چنین جفاها
آنان که ندیم خاص بودند
با پیر در آن خلاص بودند
کان شیفتهخاطر ِهوسناک
دارد منشی عظیم ناپاک
شوریدهدلی چنین هوایی
تن در ندهدت به کدخدایی
ما دی ز برای او به ناورد
او روی به فتح دشمن آورد
ما از پی او نشانهٔ تیر
او در رخ ما کشیده تکبیر
این نیست نشان هوشمندان
او خواه به گریه خواه خندان
این وصلت اگر فراهم افتد
هم قرعهٔ فال بر غم افتد
آن به که چو نام و ننگ داریم
زین کار نمونه چنگ داریم
خواهشگر از این حدیث بگذشت
با لشگر خویش باز پس گشت
مجنون شکسته دل در آن کار
دلخسته شد از گزند آن خار
آمد بر نوفل آب در چشم
جوشنده چو کوه آتش از خشم
در صبحدمی بدان سپیدی
دادیم به روز ناامیدی
از دست تو صید من چرا رفت؟
وان دست گرفتنت کجا رفت؟
تشنهم به لب فرات بردی
ناخورده به دوزخم سپردی
شکّر ز قِمَطر برگشادی
شربت کردی ولی ندادی
چون آخر رشته این گره بود
این رشته نرشته پنبه به بود
این گفت و عنان از او بگرداند
یک اسبه شد و دو اسبه میراند
گم کرد پی از میان ایشان
میرفت چو ابر دلپریشان
میریخت ز دیده آب بر خاک
بر زهر کشنده ریخت تریاک
مجنون ستم رسیده را خواند
تا دل دهدش کز او دلش ماند
جستند بسی در آن مقامش
افتاده بد از جریده نامش
گم گشتن او که ناروا بود
آگاه شدند کز کجا بود
