شبگیر که چرخ لاجوردی
آراست کبودیی به زردی
۱خندیدن قرص آن گل زرد
آفاق به رنگ سرخ گل کرد
۲مجنون چو گل خزان رسیده
میگشت میان آب دیده
۳زان آب که بر وی آتش افشاند
کشتی چو صبا به خشک میراند
۴از گرمی آفتاب سوزان
تفسید به وقت نیم روزان
۵چون سایه نداشت هیچ رختی
بنشست به سایهٔ درختی
۶در سایهٔ آن درخت عالی
گرد آمده آبی از حوالی
۷حوضی شده چون فلک مدور
پاکیزه و خوش چو حوض کوثر
۸پیرامن آب سبزه رسته
هم سبزه هم آب روی شسته
۹آن تشنه ز گرمی جگر تاب
زان آب چو سبزه گشت سیراب
۱۰آسود زمانی از دویدن
وز گفتن و هیچ ناشنیدن
۱۱زان مفرش همچو سبز دیبا
میدید در آن درخت زیبا
۱۲بر شاخ نشسته دید زاغی
چشمی و چه چشم چون چراغی
۱۳چون زلف بتان سیاه و دلبند
با دل چو جگر گرفته پیوند
۱۴صالح مرغی چو ناقه خاموش
چون صالحیان شده سیهپوش
۱۵بر شاخ نشسته چست و بینا
همچون شبه در میان مینا
۱۶مجنون چو مسافری چنان دید
با او دل خویش همعنان دید
۱۷گفت «ای سیه سپید نامه!
از دست کهای سیاه جامه؟
۱۸شبرنگ چرایی؟ ای شب افروز
روزت ز چه شد سیه بدین روز؟
۱۹بر آتش غم منم تو جوشی؟
من سوگزده سیه تو پوشی؟
۲۰گر سوختهدل نه خامرایی
چون سوختگان سیه چرایی؟
۲۱ور سوختهوار گرمخیزی
از سوختگان چرا گریزی؟
۲۲شاید که خطیب خطبهخوانی
پوشیده سیه لباس از آنی
۲۳زنگی بچهٔ کدام سازی؟
هندوی کدام ترکتازی؟
۲۴من شاه مگر تو چتر شاهی؟
گر چتر نهای چرا سیاهی؟
۲۵روزی که رسی به نزد یارم
گو بیتو ز دست رفت کارم
۲۶دریاب که گر تو در نیابی
ناچیز شوم در این خرابی
۲۷گفتی که «مترس دستگیرم»
ترسم که در این هوس بمیرم
۲۸روزی آیی که مرده باشم
مهر تو به خاک برده باشم
۲۹بینایی دیده چون بریزد
از دادن توتیا چه خیزد؟
۳۰چون گرگ بره ز میش بربود
فریاد شبان کجا کند سود؟
۳۱چون سیل خراب کرد بنیاد
دیوار چه کاهگل چه پولاد
۳۲چون کِشتهٔ خشک ماند بیبر
خواه ابر ببار و خواه بگذر»
۳۳این تیرِ زبان گشاده گستاخ
وان زاغ پریده شاخ بر شاخ
۳۴او پرّ سخن دراز کرده
پرنده رحیل ساز کرده
۳۵چون گفت بسی فسانه با زاغ
شد زاغ و نهاد بر دلش داغ
۳۶شب چون پر زاغ بر سر آورد
شبپره ز خواب سر برآورد
۳۷گفتی که ستارگان چراغند
یا در پر زاغ چشم زاغند
۳۸مجنون چو شب چراغ مرده
افتاده و دیده زاغ برده
۳۹میریخت سرشک دیده تا روز
مانندهٔ شمع خویشتن سوز
۴۰