جنبش اول که قلم برگرفت
حرف نخستین ز سخن درگرفت
۱پرده خلوت چو برانداختند
جلوت اول به سخن ساختند
۲تا سخن آوازه دل در نداد
جان تن آزاده به گل در نداد
۳چون قلم آمد شدن آغاز کرد
چشم جهان را به سخن باز کرد
۴بی سخن آوازه عالم نبود
این همه گفتند و سخن کم نبود
۵در لغت عشق سخن جان ماست
ما سخنیم این طلل ایوان ماست
۶خط هر اندیشه که پیوستهاند
بر پر مرغان سخن بستهاند
۷نیست درین کهنهٔ نوخیزتر
موی شکافی ز سخن تیزتر
۸اول اندیشه، پسینِ شمار
هم سخن است این سخن اینجا بدار
۹تاجوران تاجورش خواندهاند
وان دگران، آن دگرش خواندهاند
۱۰گه به نوای علمش برکشند
گه به نگار قلمش درکشند
۱۱او ز علم فتح نمایندهتر
وز قلم اقلیم گشایندهتر
۱۲گرچه سخن خود ننماید جمال
پیش پرستندهٔ مشتی خیال
۱۳ما که نظر بر سخن افکندهایم
مرده اوییم و بدو زندهایم
۱۴سردپیان آتش ازو تافتند
گرمروان آب درو یافتند
۱۵اوست درین دِه ز دِه آبادتر
تازهتر از چرخ و کهن زادتر
۱۶رنگ ندارد ز نشانی که هست
راست نیاید به زبانی که هست
۱۷با سخن آنجا که برآرد علم
حرف زیادست و زبان نیز هم
۱۸گرنه سخن رشته جان تافتی
جان سر این رشته کجا یافتی؟
۱۹ملک طبیعت به سخن خوردهاند
مهر شریعت به سخن کردهاند
۲۰کان سخن ما و زر خویش داشت
هر دو به صراف سخن پیش داشت
۲۱کز سخن تازه و زر کهن
گوی چه به گفت سخن به سخن
۲۲پیک سخن ره بسر خویش برد
کس نبرد آنچه سخن پیش برد
۲۳سیم سخن زن که درم خاک اوست
زر چه سگست آهوی فتراک اوست
۲۴صدرنشین تر ز سخن نیست کس
دولت این ملک سخن راست بس
۲۵هرچه نه دل بی خبرست از سخن
شرح سخن بیشترست از سخن
۲۶تا سخن است از سخن آوازه باد
نام نظامی به سخن تازه باد
۲۷