من که درین دایرهٔ دهربند
چون گره نقطه شدم شهربند
۱دسترس پایگشاییم نیست
سایه ولی فرّ هماییم نیست
۲پای فرو رفته بدین خاک در
با فلکم دست به فتراک در
۳فرق به زیر قدم انداختم
وز سر زانو قدمی ساختم
۴گشته ز بس روشنیِ روی من
آینه دل سرِ زانوی من
۵من که به این آینه پرداختم
آینهٔ دیده درانداختم
۶تا ز کدام آینه تابی رسد
یا ز کدام آتشم آبی رسد
۷چون نظر عقل به رای درست
گرد جهان دست برآورد چست
۸دید از آن مایه که در همّت است
پایهدهی را که ولینعمت است
۹شاه قویطالعِ فیروزچنگ
گلبن این روضه فیروزه رنگ
۱۰خضرِ سکندرمنشِ چشمهرای
قطب رصد بند مجسطی گشای
۱۱آنکه ز مقصود وجود اول است
و آیت مقصود بدو منزل است
۱۲شاه فلک تاج سلیماننگین
مفخر آفاق ملک فخر دین
۱۳نسبت داودی او کرده چست
بر شرفش نام سلیمان درست
۱۴رایت اسحاق ازو عالی است
ضدش اگر هست سماعیلی است
۱۵یکدلهٔ ششجهت و هفتگاه
نقطهٔ نُه دایره بهرام شاه
۱۶آنکه ز بهرامی او وقتِ زور
گور بوَد بهره بهرام گور
۱۷مفخر شاهان به تواناتری
نامور دهر به داناتری
۱۸خاصکنِ ملک جهان بر عموم
هم مَلِکِ ارمن و هم شاهِ روم
۱۹سلطنت اورنگ خلافت سریر
روم ستانندهیِ ابخاز گیر
۲۰عالم و عادلترِ اهل وجود
محسن و مکرمترِ ابنای جود
۲۱دین فلک و دولت او اخترست
ملک صدف خاک درش گوهرست
۲۲چشمه و دریاست به ماهی و در
چشمه آسوده و دریای پر
۲۳با کفَش این چشمهٔ سیمابریز
خوانده چو سیماب گریزا گریز
۲۴خندهزنان از کمرش لعلِ ناب
بر کمرِ لعلکشِ آفتاب
۲۵آفت این پنجره لاجورد
پنجه در او زد که بدو پنجه کرد
۲۶کوس فلک را جرسش بشکند
شیشه مه را نفسش بشکند
۲۷خوب سرآغازتر از خرمی
نیک سرانجامتر از مردمی
۲۸جام سخا را که کفش ساقی است
باقی بادا که همین باقی است
۲۹