ای شرف گوهر آدم به تو
روشنی دیده عالم به تو
۱چرخ که یک پشت ظفرساز تست
نُه شکم آبستنِ یک راز تست
۲گوش دو ماهی زبر و زیر تو
شد صدف گوهر شمشیر تو
۳مه که به شب تیغ درانداختهست
با سر تیغت سپر انداختهست
۴چشمه تیغ تو چو آب فرات
ریخته قرابه آب حیات
۵هر که به طوفان تو خوابش بَرَد
ور به مثل نوح شد آبش بَرَد
۶جام تو کیخسرو جمشید هُش
روی تو پروانه خورشید کش
۷شیردلی کن که دلیر افکنی
شیر خطا گفتم شیر افکنی
۸چرخ ز شیران چنین بیشهای
از تو کند بیشتر اندیشهای
۹آن دل و آن زَهره کهرا در مصاف؟
کز دل و از زَهره زند با تو لاف؟
۱۰هر چه به زیر فلکِ ازرق است
دست مراد تو برو مطلق است
۱۱دستنشان هست ترا چند کس
دستنشینِ تو فرشته است و بس
۱۲دور به تو خاتم دوران نبشت
باد به خاک تو سلیمان نبشت
۱۳ایزد کاو داد جوانی و ملک
ملک ترا داد تو دانی و ملک
۱۴خاک به اقبال تو زر میشود
زهر به یاد تو شکر میشود
۱۵می که فریدون نکند با تو نوش
رشته ضحاک برآرد ز دوش
۱۶میخور می مطرب و ساقیت هست
غم چه خوری؟ دولت باقیت هست
۱۷ملک حفاظی و سلاطین پناه
صاحب شمشیری و صاحب کلاه
۱۸گرچه به شمشیر صلابتپذیر
تاجسِتان آمدی و تختگیر
۱۹چون خلفا گنج فشانی کنی
تاج دهی تختستانی کنی
۲۰هست سر تیغ تو بالای تاج
از ملکان چون نستانی خراج؟
۲۱تختبر آن سر که بر او پای تست
بختور آن دل که در او جای تست
۲۲جغد به دور تو همایی کند
سر که رسد پیش تو پایی کند
۲۳منکر معروف هدایت شده
از تو شکایت به شکایت شده
۲۴در سُم رخشت که زمین راست بیخ
خصم تو چون نعل شده چار میخ
۲۵هفت فلک با گهرت حقهای
هشت بهشت از علمت شقهای
۲۶هرکه نه در حکم تو باشد سرش
بر سرش افسار شود افسرش
۲۷در همه فن صاحب یک فن تویی
جان دو عالم به یکی تن تویی
۲۸گوش سخا را ادبآموز کن
شمع سخن را نفسافروز کن
۲۹خلعت گردون به غلامی فرست
بوی قبولی به نظامی فرست
۳۰گرچه سخن فربه و جانپرورست
چونکه به خوان تو رسد لاغرست
۳۱بی گهر و لعل شد این بحر و کان
گوهرش از کف ده و لعل از دهان
۳۲وانکه حسود است بر او بیدریغ
لعل ز پیکان ده و گوهر ز تیغ
۳۳چون فلکت طالع مسعود داد
عاقبت کار تو محمود باد
۳۴ساخته و سوخته در راه تو
ساخته من سوخته بدخواه تو
۳۵فتح تو سر چون علم افراخته
خصم تو سر چون قلم انداخته
۳۶