روزی از آنجا که فراغی رسید
باد سلیمان به چراغی رسید
۱مملکتش رخت به صحرا نهاد
تخت بر این تختهٔ مینا نهاد
۲دید بهنوعی که دلش پاره گشت
برزگری پیر در آن ساده دشت
۳خانه ز مشتی غله پرداخته
در غله دان کرم انداخته
۴دانهفشان گشته به هر گوشهای
رسته ز هر دانهٔ او خوشهای
۵پردهٔ آن دانه که دهقان گشاد
منطق مرغان ز سلیمان گشاد
۶گفت جوانمرد شو ای پیرمرد
کاین قَدَرَت بود، ببایست خورد
۷دام نهای دانه فشانی مکن
با چو منی مرغ زبانی مکن
۸بیل نداری گِل صحرا مخار
آب نیابی جو دهقان مکار
۹ما که به سیرابزمین کاشتیم
زانچه بِکِشتیم چه برداشتیم؟
۱۰تا تو درین مزرعهٔ دانهسوز
تشنه و بی آب چه آری بروز
۱۱پیر بدو گفت مرنج از جواب
فارغم از پرورش خاک و آب
۱۲با تر و با خشک مرا نیست کار
دانه ز من پرورش از کردگار
۱۳آب من اینک عرق پشت من
بیل من اینک سر انگشت من
۱۴نیست غم ملک و ولایت مرا
تا منم، این دانه کفایت مرا
۱۵آنکه بشارت به خودم میدهد
دانه یکی هفتصدم میدهد
۱۶دانه به انبازی شیطان مکار
تا ز یکی هفتصد آید به بار
۱۷دانهٔ شایسته بباید نخست
تا گره خوشه گشاید درست
۱۸هر نظری را که برافروختند
جامه بهاندازهٔ تن دوختند
۱۹رخت مسیحا نکشد هر خری
محرم دولت نبود هر سری
۲۰کرگدنی گردن پیلی خورد
مور ز پای ملخی نگذرد
۲۱بحر به صد رود شد آرام گیر
جوی به یک سیل برآرد نفیر
۲۲هست در این دایرهٔ لاجورد
مرتبهٔ مرد بهمقدار مرد
۲۳دولتییی باید صاحب درنگ
کز قدری ناز نیاید به تنگ
۲۴هر نفسی حوصلهٔ ناز نیست
هر شکمی حاملهٔ راز نیست
۲۵ناز نگویم که ز خامی بود
نازکشی کار نظامی بود
۲۶