پیرزنی را ستمی درگرفت
دست زد و دامن سنجر گرفت
۱کای ملک آزرم تو کم دیدهام
وز تو همهساله ستم دیدهام
۲شحنهٔ مست آمده در کوی من
زد لگدی چند فرا روی من
۳بیگُنه از خانه بهرویم کشید
مویکشان بر سر کویم کشید
۴در ستمآبادِ زبانم نهاد
مُهر ستم بر در خانم نهاد
۵گفت: «فلان نیمشب ای گوژپشت
بر سر کوی تو فلان را که کُشت؟»
۶خانهٔ من جست که «خونی کجاست؟»
ای شه ازین بیش زبونی کجاست؟
۷شحنه بود مست که آن خون کند
عربده با پیرزنی چون کند؟
۸رطلزنان دخلِ ولایت برند
پیرهزنان را به جنایت برند
۹آنکه درین ظلم نظر داشتهست
ستر من و عدل تو برداشتهست
۱۰کوفته شد سینهٔ مجروح من
هیچ نماند از من و از روح من
۱۱گر ندهی داد من ای شهریار
با تو رود روزِ شمار، این شمار
۱۲داوری و داد نمیبینمت
وز ستم آزاد نمیبینمت
۱۳از ملکان قوّت و یاری رسد
از تو به ما بین که چه خواری رسد؟!
۱۴مال یتیمان ستدن، ساز نیست
بگذر ازین، غارت ابخاز نیست
۱۵بر پَلهٔ پیرهزنان ره مزن
شرم بدار از پلهٔ پیرهزن
۱۶بندهای و دعوی شاهی کنی
شاه نهای چونکه تباهی کنی
۱۷شاه که ترتیب ولایت کند
حکم رعیت به رعایت کند
۱۸تا همه سر بر خط فرمان نهند
دوستیاش در دل و در جان نهند
۱۹عالم را زیر و زبر کردهای
تا تویی آخر چه هنر کردهای؟
۲۰دولت ترکان که بلندی گرفت
مملکت از دادپسندی گرفت
۲۱چونکه تو بیدادگری پروری
ترک نهای، هندوی غارتگری
۲۲مسکن شهری ز تو ویرانه شد
خرمن دهقان ز تو بیدانه شد
۲۳زآمدن مرگ شماری بکن
میرسدت دست، حصاری بکن
۲۴عدل تو قندیلِ شبافروز توست
مونسِ فردای تو امروزِ توست
۲۵پیرزنان را به سخن شاد دار
و این سخن از پیرزنی یاد دار
۲۶دست بدار از سر بیچارگان
تا نخوری یاسج غمخوارگان
۲۷چند زنی تیر به هر گوشهای؟
غافلی از توشهٔ بیتوشهای
۲۸فتح جهان را تو کلید آمدی
نز پی بیداد پدید آمدی
۲۹شاه بدانی که جفا کم کنی
گر دگران ریش، تو مرهم کنی
۳۰رسم ضعیفان به تو نازش بود
رسم تو باید که نوازش بود
۳۱گوش به دریوزهٔ انفاس دار
گوشهنشینی دو سه را پاس دار
۳۲سنجر، کاقلیم خراسان گرفت
کرد زیان کاین سخن آسان گرفت
۳۳داد در این دور برانداختهست
در پر سیمرغ وطن ساختهست
۳۴شرم درین طارم ازرق نماند
آب درین خاک معلق نماند
۳۵خیز نظامی ز حد افزون گِری
بر دل خوناب شده خون گری
۳۶