لعبت بازی پس این پرده هست
گرنه بر او این همه لعبت که بست؟
۱دیدهٔ دل محرم این پرده ساز
تا چه برون آید از این پرده راز
۲در پس این پردهٔ زنگار گون
عاریتیانند ز غایت برون
۳گوهر چشم از ادب افروخته
بر کمرِ خدمتِ دل دوخته
۴هیچ در این نقطهٔ پرگار نیست
کز خط این دایره بر کار نیست
۵این دو سه مرکب که بهزین کردهاند
از پی ما دستگزین کردهاند
۶پیشتر از جنبش این تازگان
نوسفران و کهن آوازگان
۷پایگه عشق نه ما کردهایم؟
دستکش عشق نه ما خوردهایم؟
۸در دو جهان عیب و هنر بستهاند
هر دو به فتراک تو بربستهاند
۹نیست جهانرا چو تو همخانهای
مرغ زمین را ز تو به دانهای
۱۰بگذر از این مرغ طبیعت خراش
بر سر این مرغ چو سیمرغ باش
۱۱مرغ قفسپر که مسیحای تست
زیر تو پر دارد و بالای تست
۱۲یا ز قفس چنگل او کن جدا
یا قفس خویش بدو کن رها
۱۳تا بُنه چون سوی ولایت برَد
در پر خویشت به حمایت برد
۱۴چون گذری زین دو سه دهلیز خاک
لوح ترا از تو بشویند پاک
۱۵ختم سپیدی و سیاهی شوی
محرم اسرار الهی شوی
۱۶سهل شوی بر قدم انبیا
اهل شوی در حرم کبریا
۱۷راه دو عالم که دو منزل شدهست
نیمرهِ یک نفسِ دل شدهست
۱۸آنکه اساس تو بر این گل نهاد
کعبهٔ جان در حرم دل نهاد
۱۹نقش قبول از دل روشن پذیر
گَرد گلیم ِ سیهِ تن مگیر
۲۰سرمهکش دیدهٔ نرگس صباست
رنگرز جامهٔ مس کیمیاست
۲۱تن چه بود؟ ریزش مشتی گل است
هم دل و هم دل که سخن با دل است
۲۲بندهٔ دل باش که سلطان شوی
خواجهٔ عقل و مَلِک جان شوی
۲۳نرمی دل میطلبی نیفهوار؟!
نافهصفت تن به درشتی سپار
۲۴ایکه ترا به ز خشنجامه نیست
حکم بر ابریشم و بادامه نیست
۲۵خوبی آهو ز خشن پوستیست
رقش از آن نامزدِ دوستیست
۲۶مشک بوَد در خشن آرامگیر
گشت پراکنده چو پوشد حریر
۲۷گر شکری با نفس تَنگ ساز
ور گهری با صدف سنگ ساز
۲۸گاه چو شب نعلِ سحرگاه باش
گه چو سحر زخمهگه آه باش
۲۹بار عنا کش به شب قیرگون
هرچه عنا بیش عنایت فزون
۳۰زاهل وفا هرکه به جایی رسید
بیشتر از راه عنایی رسید
۳۱نزل بلا عافیت انبیاست
وآنچه ترا عافیت آید بلاست
۳۲زخم بلا مرهم خودبینی است
تلخی می مایهٔ شیرینی است
۳۳حارسی اژدرها گنج راست
خازنی راحتها رنج راست
۳۴سرو شو از بند خود آزاد باش
شمع شو از خوردن خود شاد باش
۳۵رنج ز فریاد بریساحت است
در عقب رنج بسی راحت است
۳۶چرخ نبندد گرهی بر سرت
تا نگشاید گرهی دیگرت
۳۷در سفری کان ره آزادی است
شحنهٔ غم پیشرو شادی است
۳۸